کلّ شیء یمکن إخفاؤه، إلّا خطوات امرأة تتحرّک في داخلنا (23)
دخترک دستش را انداخته بود به بازوی من و بغض دستش را به گلویم تا از خیابان رد شویم. تاکسیها کنار خیابان ایستاده بودند، خواستیم از پشت یکیشان رد شویم که دیگری اینقدر جلو آمد که راه را بست. بوق میزد که سوار شوید. صداها توی سرم میپیچید. نگاهش کردم. دست از بوق زدن برداشت. بعد صدای خودم را که غریبه بود و دور شنیدم که گفت میخواستیم رد بشیم. راننده ماشین را عقب برد و ما رد شدیم. فکر کردم در من چه دیده بود؟ بعد فکر کردم هیچ! آدم خوبی بود.
دخترک که گفت «برنامهام را کنسل کنم بمانم کنارت» گفتم نه! یادم بود که عصر با شوق گفته بود «قرارمان را یک ساعت زودتر بگذاریم؟ آخه میخوام شام برم بیرون و خوشحالم»
من باز هم وسط میدان تجریش بودم. دستانم را کردم توی جیبم و مغازهها را گشتم. آخر سر کیف بزرگی خریدم برای کشیدن بار اندوهم و پیاده بازگشتم به خانه.
* از کتاب «المواقف»
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه