چه آرام و پر غرور گذر داشت، زندگی من چو جویبار غریبی (7)
ساعت 7:30 کلاس شروع شد. اولین ساعت دانشجوییشان. پرسیدم چرا این رشته؟ گفتند علاقه. پرسیدم برای علاقههایتان تا الان چه کردید؟ سرشان را انداختند پایین.
حرف زدم برایشان. تصویری خاکستری از دنیایی که واردش شده بودند. صدای خودم را شنیدم که میگفت: «من از آن دسته آدمهای خوشبختی هستم که کارم را دوست دارم، شما را دوست دارم و درسی که میدهم را هم.»
پ.ن. امروز که این (+) را خواندم فکر کردم من در معلمی خودم هستم؛ یا در هر کاری که به ادبیات و فرهنگ مربوط باشد. بعد یاد دیروز صبح افتادم و فکر کردم باید خوشبختیهایمان را ثبت کنیم، تا یادمان بماند... تا یادش بگیرند. تلخیها را همه بلدیم یا یادش میگیریم.
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۳ ساعت 9:41 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه