ساعت 7:30 کلاس شروع شد. اولین ساعت دانشجویی‌شان. پرسیدم چرا این رشته؟ گفتند علاقه. پرسیدم برای علاقه‌هایتان تا الان چه کردید؟ سرشان را انداختند پایین.

حرف زدم برایشان. تصویری خاکستری از دنیایی که واردش شده بودند. صدای خودم را شنیدم که می‌گفت: «من از آن دسته آدم‌های خوشبختی هستم که کارم را دوست دارم، شما را دوست دارم و درسی که می‌دهم را هم.»


پ.ن. امروز که این (+) را خواندم فکر کردم من در معلمی خودم هستم؛ یا در هر کاری که به ادبیات و فرهنگ مربوط باشد. بعد یاد دیروز صبح افتادم و فکر کردم باید خوشبختی‌هایمان را ثبت کنیم، تا یادمان بماند... تا یادش بگیرند. تلخی‌ها را همه بلدیم یا یادش می‌گیریم.