می‌توانم هرچه می‌خواهم بنویسم... در هر حال، رمان‌ها 
جز نامه و کارت‌پسال‌هایی که خارج از مناسبت‌های عمومی
می‌نویسیم، چیز دیگری نیستند. می‌نویسمشان تا وصف 
حالمان را به کسانی که گوشۀ چشمی به ما دارند گفته
باشیم... جمله‌ها در ذهنم متراکم می‌شوند. همۀ آن 
جمله‌ها که تو انتظارشان را نداری و خاطرات یکباره می‌بارند.*


زن نشسته بود روی صندلی، منتظر بود. دیگری پرسید «چطوری کفش و مانتو رو ست کردی؟» زن ناخودآگاه سرش را انداخت پایین و کفش‌هایش را نگاه کرد. راه راه، همرنگ و تقریبا هم‌شکل حاشیۀ مانتویش. جواب داد: «اتفاقی» و گرمای آن روز سخت خزید زیر پوستش.

هوا گرم بود، از پله‌های متروی هفت تیر که بالا آمد غصه چسبیده بود بیخ گلویش. باید می‌دوید. دیر شده بود. پاهایش زخم بود و کفش‌ها آزارش می‌دادند. رفت در مغازه و گفت «کفشی می‌خوام که الان بپوشم و بدوم» فروشنده نخندیده بود. انگار از قیافه‌اش فهمیده باشد که دویدن یعنی چه.

مانتویش را از شمال خریده بود. هوا ابری بود انگار. آن روزها هرجا که می‌رفت هوا تیره بود. اندوه سایه انداخته بود بر زندگی‌اش.

رو برگرداند. خودش را در آینه نگاه کرد. همه چیز تمام شده بود. کفش و مانتویش از آن روزها به جا مانده، اما اندوه آن روزها خاطره ایست که نمی‌توان نوشت.

زن نمی‌خواست این‌ها را بنویسد. می‌خواست بنویسد که منتظر روزی است که موقع استراحت برسد و پایش را از کفش بیرون آورد، ولی فعلا باید بدود.

 

* خاطرات تن، احلام مستغانمی، ترجمۀ رضا عامری، ص 11