زمین بر ما تنگ می‌شود*


هم‌کلاسی آن طرف نیمکت نشسته بود و از بی‌دقتی من در گفتن نام کتاب شکوه می‌کرد. کتاب را باز کردم. صدایش که می‌گفت: «تقویت حافظه امکان‌پذیره...» دور و دورتر می‌شد. فهرست مطالب را می‌خواندم. صدای خودم را شنیدم: «چه انتظاری می‌شه از این منطقه داشت؟» یکی از دور می‌گفت: «من انتظاری ندارم». 
نسیم خنکی می‌وزید. بخار لیوان چایم را کنارم می‌دیدم و دلم می‌خواست خاورمیانه را در آغوش بگیرم؛ بسان زنی که به تن زخمی و خونین مردش چنگ زند و التماس کند که «نمیر»؛ بسان همان پدر فلسطینی که تقلا می‌کرد تا گلوله به پسرکش نخورد. همان که آن سال‌ها تلویزیون نشان می‌داد و این سال‌ها ما فراموشش کرده‌ایم...
بیا سر بر خاک بگذاریم و بگرییم... بیا در خاک چنگ بزنیم... بیا سر بگذاریم و بگرییم...

نهم آذر، 1392
نوشته شده در حاشیۀ کتاب «شهرهای نامرئی»


* محمود درویش، ترجمۀ موسی اسوار