او پیوسته خود را به خاطر کم‌کاری و نداشتن قدرت خلاقیت سرزنش می‌کند. کارش را با نویسندگان دیگر می‌سنجد و چون مثل آنها فعال و پرکار نیست عصبی است. گویی به تمام دنیا بدهکار است: دائم از خود خرده می‌گیرد و عذاب وجدان دارد. همۀ اینها یک نتیجه دارد: هروقت قلم بر می‌دارد که بنویسد انگار می‌خواهد وارد سرزمین عذاب بشود. ماتم می‌گیرد و نمی‌تواند بنویسد. به او حق بدهیم، با این همه اضطراب براستی که صفحۀ سفید چیز دهشتناکی است.




تا روشنایی بنویس!، احمد اخوت، ص 80 و 81