وانیل و شکلات
کتابی که اینگونه آغاز شود:
آندرئای عزیز، نکبت زندگی من!
بارها تو را تهدید کردم که ترکت می کنم و هرگز این کار را نکردم، اما اکنون می روم...
اینگونه هم تمام می شود:
- تو حامله ای و تازه حالا به من می گویی؟
و خنده ای با نشاط سر داد که فورا خاموش شد. بازویش را از دور شانه ی پنلوپه باز کرد و گفت:
- پدرش کیست؟
پنلوپه سکوت کرد. به درخشش سطح آب خیره شد و زمزمه کرد:
- نمی دانم.
آندرئا حرکتی نکرد. می دانست همسرش واقعیت را می گوید.
+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر ۱۳۸۸ ساعت 10:33 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه