شهرها و داد و ستدها
برای این نوشته: (+)
که وقتی در مترو کتاب را میخواندم
کنار این قسمت نوشتم «سحر!»
که وقتی در مترو کتاب را میخواندم
کنار این قسمت نوشتم «سحر!»
به محض ورود به سرزمینی که پایتخت آن ائوترپیا است، مسافر نه یک شهر، بلکه چندین شهر با ابعاد یکسان میبیند که به یکدیگر بی شباهت نیستند و در نجدی گسترده و مواج پراکندهاند. ائوترپیا نه یکی از این شهرها، بلکه مجموع تمام آنهاست. اما مردم شهر تنها در یکی از آنها زندگی میکنند و بقیه خالی است و آنهم به تناوب. حال میگویم چطور:
روزی که ساکنان ائوترپیا حس کنند از خستگی رو به مرگند و دیگر هیچیک شغلش را، پدر و مادرش را، خانهاش را، قرضهایش را، مردمی را که باید سلامشان کند یا آنها به او سلام کنند، آن روز تمام شهروندان تصمیم میگیرند به شهر همسایه نقل مکان کنند؛ شهری که خالی در انتظارشان است. و آنجا هر کس شغل دیگر، زن دیگری برمیگزیند؛ منظرۀ دیگری را از پنجره میبیند؛ شبها را با رفاقتها، سرگرمیها، بدگوییهای دیگری به صبح میرساند. بدین ترتیب، زندگی آنها از این اسبابکشی تا اسبابکشی دیگر رنگی نو به خود میگیرد، زیرا هریک از شهرها، به دلیل واقع شدنش بر بلندی یا در سراشیبی، با جریانهای آب یا بادی که از میانشان میگذرد، با آنهای دیگر تفاوتهایی دارد....
شهرهای نامرئی، ایتالو کالوینو، ترجمۀ ترانه یلدا، تهران: نشر باغ نو، 1381، ص 61
پ.ن. کتاب بسیار شیرینی است، اما همانطور که میبینید ترجمه افتضاح است و اعتقادی هم به ویراستار نداشتهاند.
روزی که ساکنان ائوترپیا حس کنند از خستگی رو به مرگند و دیگر هیچیک شغلش را، پدر و مادرش را، خانهاش را، قرضهایش را، مردمی را که باید سلامشان کند یا آنها به او سلام کنند، آن روز تمام شهروندان تصمیم میگیرند به شهر همسایه نقل مکان کنند؛ شهری که خالی در انتظارشان است. و آنجا هر کس شغل دیگر، زن دیگری برمیگزیند؛ منظرۀ دیگری را از پنجره میبیند؛ شبها را با رفاقتها، سرگرمیها، بدگوییهای دیگری به صبح میرساند. بدین ترتیب، زندگی آنها از این اسبابکشی تا اسبابکشی دیگر رنگی نو به خود میگیرد، زیرا هریک از شهرها، به دلیل واقع شدنش بر بلندی یا در سراشیبی، با جریانهای آب یا بادی که از میانشان میگذرد، با آنهای دیگر تفاوتهایی دارد....
شهرهای نامرئی، ایتالو کالوینو، ترجمۀ ترانه یلدا، تهران: نشر باغ نو، 1381، ص 61
پ.ن. کتاب بسیار شیرینی است، اما همانطور که میبینید ترجمه افتضاح است و اعتقادی هم به ویراستار نداشتهاند.
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر ۱۳۹۲ ساعت 19:21 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه