خودم را دیدم که ساعت 9:45 صبح، روی صندلی‌های
ایستگاه متروی دانشگاه شریف نشسته بودم. دستم
را بر دهانم گذاشته بودم و می‌گریستم.


... فرزندان او می‌خواهند مادر را راضی کنند تا زمینی را که از آن ِ اوست، اما اسرائیلی‌ها آن را «غصب» کرده‌اند بفروشد. گرچه سند زمین هنوز به اسم اوست، پیرزن خوب می‌داند که سندش تکه کاغذ بی‌ارزشی بیش نیست. با اینهمه فرزندانش می‌گویند که به نظر وکیل، به رغم آنکه اسرائیلی‌ها زمین را غصب کرده‌اند، ممکن است بتوان زمین را به ساکنان کنونی‌اش فروخت: کسی در صدد است که غصب زمین را با گرفتن سند رسمی در ازای پرداخت اندکی پول قانونی کند.
پیرزن زیر بار نمی‌رود. زن فربه و سرزنده همچون صخره‌ای پشت میز آشپزخانه می‌نشیند، بی‌آنکه نظریات «منطقی» فرزندانش در مورد بهبود مالی و آرامش خاطر اثری در او داشته باشد. پاسخ می‌دهد:
- نه. نه. نه. می‌خواهم آن زمین را حفظ کنم.
پاسخ فرزندان «تو زمینی نداری که بخواهی حفظش کنی» در آن عده از ما که خموشانه در تبعید زندگی می‌کنیم، همدردی بیشتری نسبت به او برمی‌انگیزد، چراکه او دست‌کم همچنان بر ارزش برخی ارتباط‌ها یا هرگونه ارتباطی، یا بر ارزش زمین پای می‌فشرد....
فرح سنجیده و پراحساس پاسخ می‌دهد:
- حالا زمینی ندارم، ولی چه کسی می‌داند در آینده چه پیش خواهد آمد؟ اول ما آنجا بودیم، بعد یهودی‌ها آمدند. جای آن‌ها را هم کسان دیگری خواهند گرفت. من صاحب زمین هستم. روزی خواهم مرد، اما به رغم اینهمه جابه‌جایی زمین سر جای خودش خواهد ماند....
اندکی بعد فرح را می‌برند که برای نخستین بار زمینش را ببیند... زمین زن، پیش از آنکه برای نخستین بار پا بر آن گذارد غصب شده بود و سند مالکیتش به همان اندازه بی‌اثر بود که اگر مثلا پیرزن در سوریه بود و عکسی از باغ‌های معلق بابل در اختیار داشت.
خلیفی این توفیق را یافت که به هنگام نخستین دیدار زن از زمینش در آنجا حاضر باشد. زن را می‌بینیم که با تردید پا بر روی خاک می‌گذارد؛ بعد با بازوان از هم گشاده، رو برمی‌گرداند و نگاهی متحیر و خاموش بر چهره‌اش نقش می‌بندد. از غرور مالکیت اثری در آن نیست. ...


فراتر از واپسین آسمان، ادوارد سعید، ترجمۀ حامد شهیدیان، هرمس، 1382، ص 109-111

پ.ن. مخاطب عزیزی که به نام «یک دوست» برایم کامنت گذاشته‌ای، اگر بتوانم آنچه را خواسته‌ای می‌نویسم.