با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم


شنبه وسط استیصالم زنگ زدم به لیلی، بغض نمی‌گذاشت حرف بزنم. گفتم نمی‌توانم ذهنم را جمع کنم که بنویسم. دیروز آمد. نشست وسط مغزم انگار، کاغذهای ببه هم ریخته را مرتب کرد، آشغال‌ها را ریخت دور. پرونده‌های باز را فعلا بست. کمی هم گرد و خاک‌ها را جارو کرد. حالا می‌دانم برای فردا چه باید بنویسم، اما جان ندارم انگار...

خودم را کشاندم سر کلاس. بغضم را فرو دادم و خواندم «ذکر بر دار کردن حسنک وزیر». ساعت دوم بچه‌ها زیرچشمی نگاهم می‌کردند. دخترک گفت «خسته‌اید». بعد ساکت نشستند. خوب گوش می‌دادند که حرفی را دوبار تکرار نکنم. یک بار هم پچ‌پچ نکردند که بخواهم تذکر دهم. انگار مواظب بودند قدر کلمه‌ای اضافه‌تر از جان صرف نکنم. نسم اما وسط حرف‌هایم گرفت. پسرک گفت «بنشینید لطفا» و برایم آب آورد. نگاه‌هایشان مهربان بود و من دوستشان داشتم. میانشان که هستم انگار دنیایم آرام و امن است. این روزها کاش همۀ زندگی‌ام را سر کلاس بودم.

کلاس که تمام می‌شود الف زنگ می‌زند که مواظب خودت باش.

نشسته‌ام روبه‌روی صفحۀ ورد و فکر می‌کنم که از کجا باید شروع کنم. اس.ام.اس سوسن (+) می‌آید که «رامک جان امیدوارم زود آیان برسه و تموم بشه» و بعد می‌گوید که دعایم می‌کند.

و مادرک و برادرکم ...