تاکسی نوشت (2)

مرد پشتی در گوشی موبایلش فریاد کشید "هرچی از زنم بهت بد گفته بودم، گذاشتی کف دستش؟"

به هرجا بنگرم تنها تو بینم

تحن مطافیل الرباع خلاله،                                        إذا استن فی حافاته البرق، أثجما

آن هنگام که آذرخش در اطراف می درخشد، باران تند می بارد و (صدای رعد) مانند بانگ برآوردن شتر ماده ایست که در اطراف او گیاهان بهاری روییده است.

یمشون فی الحلل المضاعف نسجها                         مشی الجمال ال الجمال البزل

(بزرگان قبیله) در حالی که جامه های آراسته و چند لایه به تن دارند، راه می روند مانند شتر بالغی که به سوی شتر جوان می رود.

بزجاجة رقصت بما فی قعرها                                  رقص القلوص براکب متسعجل

از آن شیشه ای (به من شراب بده) که در آن شراب مانند شتر ماده ای که راکب عجولی دارد، می رقصد.


پ.ن. ابیات از حسان بن ثابت، شاعری که همزمان با پیامبر (ص) می زیست و لقب وی "شاعر النبی" بوده است.

دویست و شانزده

اکنون مرا دوست بدار که فردا دیر است برای پشیمانی. و مگذار دوست داشتنم تنها بر لبانت بخشکد. با دستانت درخت بودنم را سیراب کن. فردا دیر است...

کودکی که منم(5)

دخترک نمی داند چند سالش بود که مادربزرگ دست او و نوه های دیگر را می گرفت و به پارک می رفتند. نام این گردش های شیرین ِ بدون ِ امر و نهی معمول بزرگترها "پارک ِ بی مادر" بود. اغلب با چاشنی بستنی. یادگارش هم چند عکسی که در آلبوم خانوادگی است. یادآور آن زمان ها که مادربزرگ رانندگی می کرد و مادربزرگ پا به پای قدم های کوچکمان می آمد.

پنج شنبه صدایش خوشحال بود وقتی گفت: "جمعه می خواهم ببرمتان نهار بی مادر."

نهار جمعه را با مادربزرگمان بودیم. فارغ از حضور بزرگترها، گرچه خودمان بزرگتر شده بودیم. کوچکترینمان آن زمان های دور هنوز به دنیا نیامده بود و دیگری هم خاطره ای در ذهنش نیست اما دل ما سه تن دیگر به هر لرزش دست مادربزرگ می لرزید.

دویست و چهارده


گوش بده عربده را دست منه بر دهنم

مولانا

اما، من شما را دوست می داشتم

دکتر گفت "امکانات مالی نیز لازم است؛ منتهی مهم ترین عامل نیست. اگر درست فکر کنید می بینید که برعکس آنچه پنجاه سال پیش به این طرف گفته اند، پول و امکانات مالی ساده تر از همه چیز به دست می آید. آنچه ناقص است و آنچه رفته رفته ناقص تر خواهد شد عبارت است از... عبارت است از بقیه."
... جرئت نکرد کلمۀ محبت را بر زبان بیاورد.

سبرون، ژیلبر

کودکی که منم(4)

دخترک دوست داشت پدربزرگش را هنگام خاله بازی "شوهر" صدا کند.

پ.ن. با لحن و صدای یک دختر بچه سه ساله بخوانید.

لذت ناب

در کتابخانه نشسته ام، موسیقی آرامی در گوشم زمزمه می کند و شعر "فتح مکه" حسان بن ثابت را ترجمه می کنم. دخترک به من شکلات تعرف می کند، بر می دارم. چندان میل ندارم، بیشتر دلم چای می خواهد. اما طعمش بر زبانم یک دنیا خاطره می ریزد به ذهنم. مزۀ دوست داشتنی "after eight" و یک شادی کوچک که روزم را ساخت. 

دهم آبان ماه

پ.ن.1. تافی "آناتا" با کاغذ سبز رنگ.
پ.ن.2. مرسی زهرا جان!

دویست و ده

داستان زندگی پسری که "عقب ماندگی خفیف" دارد در کنار داستان زندگی همۀ آنهایی که در کنار اویند.
شبی چند صفحه بیشتر نمی خوانم مبادا زود تمام شود.

اما، من شما را دوست می داشتم
Mais, moi je vous aimais

سبرون، ژیلبر؛ مهدوی اردبیلی، محمد حسن _ یوسفی، غلامحسین؛ انتشارات توس؛ چاپ اول، 1362

کمی حرف (6)

* ... دیگه بیدار نمی شی با نگرونی
      یا با تردید که بری
      یا که بمونی

* من بازيگر ماهرى بودم... اما... وقتى تو قواعد بازى را ناديده گرفتى... من دست از بازى کشيدم....

* می دانید دفتر خاطرات مادر دخترک را پیدا کردم؟ آنجا که از کودکی های دخترک نوشته است!

* ممنونم از همه ی آدرس هایی که معرفی کردید.

کودکی که منم(3)

دخترک دوست داشت ظهرها که همه جا ساکت بود، چند تا لیمو عمانی بردارد، بنشیند کنار آن پنجره ی قدی اتاقش، پوست خشک لیمو را بشکند و پره های قهوه ای رنگ و ترشش را بمکد. 

پ.ن.1. الان هم دلم برای مزه ی ترشش ضعف رفت.
پ.ن.2. می توانید به من وبلاگی معرفی کنید که پست هایش کوتاه باشد و چنان بنویسد که دلم بخواهد لیوان چایم را بگذارم کنارم و بروم سراغ آرشیوش؟

صدای سوت مغز

اینجا ----> *

و

اینجا ----> *

تاکسی نوشت

خانمی که کنار من است خیلی آرام عطسه می کند. خانمی که جلو نشسته با هیجان برمی گردد و می پرسد: "شما عطسه کردید؟ چند تا؟" بعد که جوابش را گرفت با آرامش گفت: "آخه من به صبر اعتقاد دارم!"

دویست و پنج

کهن شود همه کس را به روزگار ارادت
مگر مرا که همان عشق اول است و زیادت

گرم جواز نباشد به پیشگاه قبولت
کجا روم که نمیرم برآستان عبادت؟

مرا به روز قیامت مگر حساب نباشد
که هجر و وصل تو دیدم چه جای موت و اعادت؟

شنیدمت که نظر می کنی به حال ضعیفان
تبم گرفت و دلم خوش به انتظار عیادت

گرم به گوشۀ چشمی شکسته وار ببینی
فلک شوم به بزرگی و مشتری به سعادت

بیایمت که ببینم کدام زهره و یارا؟
روم که بی تو نشینم کدام صبر و جلادت؟

مرا هر آینه روزی قتیل عشق ببینی
گرفته دامن قاتل به هر دو دست ارادت

اگر جنازه ی سعدی به کوی دوست برآرند
زهی حیات نکونام و رفتنی به شهادت


پ.ن. آقای سعدی! روزم را ساختی. دستت درست! مرسی!

کودکی که منم(2)

دخترک سه ساله عقب ماشین نشسته است و مدام بهانه می گیرد. عاقبت مادرش او را در آغوش می گیرد و از ماشین پیاده می شود. آن طرف جوی آب، بر زمین می گذاردش و می گوید: "ما رفتیم" سوار ماشین می شود به امید آنکه دخترک کمی بترسد و عذر بخواهد. اما دخترک شانه بالا می اندازد و پشتش را به ماشین می کند و در خلاف جهت قدم برمی دارد. بابا گاز می دهد تا او را مطمئن کنند که می روند اما دخترک سرعتش را زیاد می کند. مامان پیاده می شود و او را در آغوش می گیرد و به ماشین باز می گرداند.

پ.ن. حقیقت این است که دخترک دوست دارد قیافه ی مادر و پدرش را در آن لحظه تجسم کند و بخندد.