به هرجا بنگرم تنها تو بینم
آن هنگام که آذرخش در اطراف می درخشد، باران تند می بارد و (صدای رعد) مانند بانگ برآوردن شتر ماده ایست که در اطراف او گیاهان بهاری روییده است.
یمشون فی الحلل المضاعف نسجها مشی الجمال ال الجمال البزل
(بزرگان قبیله) در حالی که جامه های آراسته و چند لایه به تن دارند، راه می روند مانند شتر بالغی که به سوی شتر جوان می رود.
بزجاجة رقصت بما فی قعرها رقص القلوص براکب متسعجل
از آن شیشه ای (به من شراب بده) که در آن شراب مانند شتر ماده ای که راکب عجولی دارد، می رقصد.
پ.ن. ابیات از حسان بن ثابت، شاعری که همزمان با پیامبر (ص) می زیست و لقب وی "شاعر النبی" بوده است.
دویست و شانزده
کودکی که منم(5)
پنج شنبه صدایش خوشحال بود وقتی گفت: "جمعه می خواهم ببرمتان نهار بی مادر."
نهار جمعه را با مادربزرگمان بودیم. فارغ از حضور بزرگترها، گرچه خودمان بزرگتر شده بودیم. کوچکترینمان آن زمان های دور هنوز به دنیا نیامده بود و دیگری هم خاطره ای در ذهنش نیست اما دل ما سه تن دیگر به هر لرزش دست مادربزرگ می لرزید.
دویست و چهارده
گوش بده عربده را دست منه بر دهنم
مولانا
اما، من شما را دوست می داشتم
... جرئت نکرد کلمۀ محبت را بر زبان بیاورد.
سبرون، ژیلبر
کودکی که منم(4)
پ.ن. با لحن و صدای یک دختر بچه سه ساله بخوانید.
لذت ناب
دهم آبان ماه
پ.ن.1. تافی "آناتا" با کاغذ سبز رنگ.
پ.ن.2. مرسی زهرا جان!
دویست و ده
شبی چند صفحه بیشتر نمی خوانم مبادا زود تمام شود.
اما، من شما را دوست می داشتم
Mais, moi je vous aimais
سبرون، ژیلبر؛ مهدوی اردبیلی، محمد حسن _ یوسفی، غلامحسین؛ انتشارات توس؛ چاپ اول، 1362
کمی حرف (6)
یا با تردید که بری
یا که بمونی
* من بازيگر ماهرى بودم... اما... وقتى تو قواعد بازى را ناديده گرفتى... من دست از بازى کشيدم....
* می دانید دفتر خاطرات مادر دخترک را پیدا کردم؟ آنجا که از کودکی های دخترک نوشته است!
* ممنونم از همه ی آدرس هایی که معرفی کردید.
کودکی که منم(3)
پ.ن.1. الان هم دلم برای مزه ی ترشش ضعف رفت.
پ.ن.2. می توانید به من وبلاگی معرفی کنید که پست هایش کوتاه باشد و چنان بنویسد که دلم بخواهد لیوان چایم را بگذارم کنارم و بروم سراغ آرشیوش؟
تاکسی نوشت
دویست و پنج
مگر مرا که همان عشق اول است و زیادت
گرم جواز نباشد به پیشگاه قبولت
کجا روم که نمیرم برآستان عبادت؟
مرا به روز قیامت مگر حساب نباشد
که هجر و وصل تو دیدم چه جای موت و اعادت؟
شنیدمت که نظر می کنی به حال ضعیفان
تبم گرفت و دلم خوش به انتظار عیادت
گرم به گوشۀ چشمی شکسته وار ببینی
فلک شوم به بزرگی و مشتری به سعادت
بیایمت که ببینم کدام زهره و یارا؟
روم که بی تو نشینم کدام صبر و جلادت؟
مرا هر آینه روزی قتیل عشق ببینی
گرفته دامن قاتل به هر دو دست ارادت
اگر جنازه ی سعدی به کوی دوست برآرند
زهی حیات نکونام و رفتنی به شهادت
پ.ن. آقای سعدی! روزم را ساختی. دستت درست! مرسی!
کودکی که منم(2)
پ.ن. حقیقت این است که دخترک دوست دارد قیافه ی مادر و پدرش را در آن لحظه تجسم کند و بخندد.
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه