کوچک بودم و از دست مادرکم دلخور. رفتم پیش پدربزرگ به شکایت با اشک و هقهق. پدربزرگ نپرسید چه شده. دست نوازش نکشید بر سرم که آخی! گریه نکن. پدر بزرگ به چشمان من که جلویش ایستاده بودم نگاه کرد و گفت: حرف بزن. گریه کارت رو درست نمیکنه. تو باید بتونی حرفت رو بزنی.
و من حرف زدم.
حرف زدن همیشه آسان نیست، میدانیم، اما آنچه میخواهم بنویسم تا بماند این است که برای حرف زدن باید مطمئن باشیم که آنچه درون ماست برای خودمان اینقدر ارزشمند هست که گفته شود و من فقط در مقابل یک نفر شک میکنم و اتفاقا همواره به این نتیجه رسیدهام که باید بگویم، به هر قیمتی که باشد، اما باز هم گاهی شک گلویم را میگیرد؛ مادرم.
مادرم یک لبخند بی انتهاست، اما اگر طوفان کند خشمش...
از خشمش نمیترسم. من هم حامل همان نوع خشمم. صدایش که خشمگین میشود گویی صدای من است که از دهان او بیرون میآید و آنگاه که صدای بی روح و سرد عصبانی خودم را میشنوم، انگار مادرکم حرف میزند.
آنچه پیش از حرف زدن با او، قدمهای مرا سست میکند، نگاه اوست. تاب ندارم نگاهش دلخور شود. این دلخوری را نمیخواهم چون نمیخواهم ایمان او به من خدشهدار شود. و من در این نقطه هم فرزند ژنهای اویم. ایمانم به چیزی یا کسی که خدشهدار شد، یادم نمیرود.
پس فقط حرف زدن با یک نفر است که گاهی برایم سخت میشود: کسی که آینۀ من است.
باید به او میگفتم. مطمئن بودم که باید بداند، اما سر صحبت را باز کردن آسان نبود. پنج روز تمام هر لحظه را سبک سنگین کردم تا ببینم چگونه میشود آغاز کرد. گربۀ در کمین نشستهای بودم منتظر فرصت. او؟ آینۀ من. دستم را خوانده بود. چهارشنبه ظهر تمام تمهیدات مرا برهم زد. فقط پرسید از فلانی چه خبر؟ گفتم بیخبر نیستم. لبخندی زد یعنی میدانستم. حرف تمام شد.
قلیقی پیش از شروع جراحیام جملهای گفت که گمان کردم نظر قطعی اوست. بغض که کردم دکتر نگران پرسید درد داری؟ گفتم نه. کسی چه میدانست بغض از کجا آمده است؟ بگذار بگذارند پای درد جراحی.
پنجشنبه ظهر سر سنگین و دردناکم را بر بالشت گذاشته بودم و سقف را نگاه میکرد که کنارم نشست. پرسید: حرف میزنی؟ گفتم حرف میزنم. چند ساعت حرف زدیم؟ نمیدانم.
آحرش گفتم نظرتان همان است که پیش از جراحی گفتید؟ میدانید این آسانترین راه است؟ میدانید من از تعلیق خوشم نمیآید؟ گفتم مادر جان! یک کلمه بگو، مطمئن میشوم که همین کار را باید بکنم. مادرکم نگاهم کرد، گفت: این اخلاقت را از من داری. میخواهی زود به نتیجه برسی ولی اینبار نباید. صبور باش دختر جان. من حمایتت میکنم.
گردنش را بوسیدم که گفت: ولی اگر پنهانکاری میکردی یا نمیگفتی تا خودم بفهمم، ازت دلخور میشدم. هرچه هست را حتی اگر برابر خشم من باشد خودت بگو. حرف بزن.
* عنوان از فروغ