کلّ شی‌ء یمکن إخفاؤه، إلّا خطوات امرأة تتحرّک في داخلنا (20)

قصۀ غصه‌آمیز که می‌نویسی
گوشۀ جگر کدام شفیق خواهد پیچید؟*


مرد گفت: آنجا را که دوست داری بخوان.
زن خواند:

«باز عقل، کدام عقل؟ که او نیز از سرکوب ِ حوادث حیران مانده است و از دوائر ِ دور شداید، بدوار الراس مبتلا شده. بر سلامت صدر، ملامت واجب داشته است و به یکتایی و ساده دلی سرزنش کرده که: به کدام مشتاق، شداید ِ فراق می‌نویسی؟ و به کدام مشفق، قصۀ اشتیاق می‌گویی؟ اگرچه خون چون غصه به حلق آمده است، دم فروخور و لب مگشای چه مهربانی نیست که دل‌پردازی را شاید. اگرچه کارد ِ شدت به استخوان رسیده است و کار محنت به جان انجامیده، مصابرت نمای چه دلسوزی نداری که موافقت نماید.»*

مرد گفت: دختر جان! مطمئنی آنچه در دلت می‌گذشت و احوال خودت را بر متن نیانداخته‌ای؟
زن سر بلند کرد و به چشمان مرد خیره ماند.... چه مدت گذشت؟ زن لبخند زد و گفت «نمی‌دانم»


*از «نفثة المصدور»

16 مهرماه1391

فاصله غم‌انگیزترین واژۀ بشر است

عمو بعد از چهل سال آمده ایران. برای ده روز. عکس‌های مرا تماشا می‌کنیم. من و دایی‌ها و هیچ عکسی از من و عمو نیست. ‏حضور پسر عموها در زندگی‌ام فقط نامی است که نمی‌توانم صحیح تلفظ کنم و صدها جزییاتی که عادت شده بود، اما حالا به چشم‌های هم که نگاه می‌کنیم از دوری چند ساعت دیگر بغض می‌کنیم.‏

وقتی مادربزرگ رفت، دایی حالش بد بود. بغلش کردم، خواهش کردم که گریه نکند، گفتم من هستم و دوستش دارم. می‌دانستم اینکه همدیگر را دوست داریم و دستمان به هم می‌رسد کافی است برای ستردن اشک‌ها و تقسیم دردها، اما عمویم به محبت من عادت ندارد. وقتی کاری برایش انجام می‌دهم بارها تشکر می‌کند و من رویم نمی‌شود مثل امروز صبح که در مقابل در خانۀ کودکی‌هایش بغض کرده بود در آغوشش بگیرم و بگویم فهمیده‌ام که حالش بد است. ‏

آبان‌ماه 1390

یک‌شنبه، شانزدهم مهرماه

یکی از این ایمیل‌های فورواردی را برای برادرکم فرستادم. ته‌اش نوشته بود، فردا ساعت 4 اتفاق خوبی برای شما می‌افتد.
روز بعدش ساعت 4 سر کلاس بودم که برادرکم اس‌ام‌اس زد: اتفاق خوب امروزت منم.

مرا تبار خونی گل‌ها به زیستن متعهد کرده است (2)

چگونه می‌خواهی مساحت اندوهم را اندازه کنم؟
که اندوه من همچون کودکی است
که هر روز زیباتر و بزرگ‌تر می‌شود*


کسی را می‌خواهم که چنان غریبه باشد که حتی نامم را نداند. می‌خواهم برایش بی پروا حرف بزنم. بی آنکه فکر کنم حرف من بر کجای جانش می‌نشیند. برایش بگویم که فکرها آخر شب هجوم می‌آورند و من سرم را لابه‌لای چین‌های بالشت فرو می‌برم و به خودم می‌گویم فردا... فردا روز دیگری است و تو با همه چیز روبه‌رو خواهی شد.
برایش بگویم آنچه این روزها تجربه می‌کنم خواستن و نخواستن در یک لحظه است، اشتیاق و دلسردی در یک آن، آرامش و اضطراب توامان.
برایش از پاهای بی قرارم بگویم و نگاه سرگردانم که درون خودم را می‌کاود و خسته می‌شود و با تردامنی آه می‌کشد. کسی که نفهمد نگاهم آه می‌کشد یعنی چه...
این کلماتم نشانه‌اند... فقط نشانه‌اند. نشانه برای آن چیزهایی که باید برای آن غریبه می‌گفتم، نه شما که این را می‌خوانید. شما غریبه نیستید، حداقلش این است که نام مرا می‌دانید.


* نزار قبانی
**عنوان از فروغ

کلّ شی‌ء یمکن إخفاؤه، إلّا خطوات امرأة تتحرّک في داخلنا (19)

و شاید تقدیرش چنین بود
که لحظه‌ای از عمرش را
با تو همدل باشد...*


زن نشسته بود بر صندلی حصیری. در صندلی فرو رفته بود و پاهایش را بر نردۀ بالکن گذاشته بود. رو به رویش جنگل سبز بر دامن کوه آرام خوابیده بود و دست باد گیسوان درختانش را شانه می‌کرد.
زن از خواندن کتاب دست کشید. چشمانش را بست و فکر کرد تمام آینده مقابل اوست و هیچ کس نمی‌تواند تمام گذشته‌اش را از او بگیرد. لبخند زد.
زن لحظاتش را به نخ می‌کشید همچون گردنبندی از گل‌های یاس، زن می‌دانست که اندوهش را نیز باید زیبا بسازد. زن به دستانش اعتماد داشت و به پاهایش تکیه می‌کرد. زندگی درون او بود که معنا می‌یافت و باد پیک نامه‌بری بود که از میان گیسوان او هزار کلمه به وام می‌گرفت... 

(+)


* شب‌های روشن

فتوای شیخ ما (19)


آنکه می‌گوید نظر در صورت خوبان خطاست
او همین صورت همی‌بیند ز معنی غافل است


سعدی

در جهانی زیسته بود که انسان وحشت از فجایع را از دست داده بود

دلت خانه‌ی آرزو گشتست و زهرست آرزو
زهر قاتل را چرا با دل همی معجون کنی؟**


دچار جنون نوشتنم. چرایش را نمی‌دانم. جنون دلیل منطقی و شفافی ندارد ولی من حسش می‌کنم. این جنون را بر سر انگشتانم حس می‌کنم. جنون را در حملۀ کلمات به پشت زبانم می‌فهمم. چه کسی بهتر از من می‌فهمد که در من چه می‌گذرد؟

کنار خیابان راه می‌رویم که می‌گویم بس که در خودم حرف زدم نمی‌دانم کدام حرف‌ها را بلند گفته‌ام و دیگران شنیده‌اند و کدام حرف‌ها را در درون خودم گفته‌ام و کسی نشنیده است.

پاهایم بی قرار راه رفتن‌اند و من طناب بر گردن خودم انداخته‌ام به نشستن. به نشستن بر سر کاری دردناک. مرتب کردن ایمیل‌های نخوانده، ستاره‌دار، قدیمی... قدیمی... قدیمی... انگار تیغ دستم گرفته باشم و با دقت بر جای زخم بکشم... بنشینم به نظارۀ خون. 


*عنوان از کتاب «آخرین انار دنیا». به آنچه نوشته‌ام بی‌ربط نیست ولی شاید فقط خودم بدانم ربطش به اندوهی است که در دل من لانه کرده است که سیل اگر شود می‌تواند فاجعه بار بیاورد. آدم‌ها اما وحشتشان را از دست داده‌اند.
** از ناصرخسرو.

مرا تبار خونی گل‌ها به زیستن متعهد کرده است

کوچک بودم و از دست مادرکم دلخور. رفتم پیش پدربزرگ به شکایت با اشک و هق‌هق. پدربزرگ نپرسید چه شده. دست نوازش نکشید بر سرم که آخی! گریه نکن. پدر بزرگ به چشمان من که جلویش ایستاده بودم نگاه کرد و گفت: حرف بزن. گریه کارت رو درست نمی‌کنه. تو باید بتونی حرفت رو بزنی.
و من حرف زدم.

حرف زدن همیشه آسان نیست، می‌دانیم، اما آنچه می‌خواهم بنویسم تا بماند این است که برای حرف زدن باید مطمئن باشیم که آنچه درون ماست برای خودمان اینقدر ارزشمند هست که گفته شود و من فقط در مقابل یک نفر شک می‌کنم و اتفاقا همواره به این نتیجه رسیده‌ام که باید بگویم، به هر قیمتی که باشد، اما باز هم گاهی شک گلویم را می‌گیرد؛ مادرم.

مادرم یک لبخند بی انتهاست، اما اگر طوفان کند خشمش...
از خشمش نمی‌ترسم. من هم حامل همان نوع خشمم. صدایش که خشمگین می‌شود گویی صدای من است که از دهان او بیرون می‌آید و آنگاه که صدای بی روح و سرد عصبانی خودم را می‌شنوم، انگار مادرکم حرف می‌زند.
آنچه پیش از حرف زدن با او، قدم‌های مرا سست می‌کند، نگاه اوست. تاب ندارم نگاهش دلخور شود. این دلخوری را نمی‌خواهم چون نمی‌خواهم ایمان او به من خدشه‌دار شود. و من در این نقطه هم فرزند ژن‌های اویم. ایمانم به چیزی یا کسی که خدشه‌دار شد، یادم نمی‌رود.
پس فقط حرف زدن با یک نفر است که گاهی برایم سخت می‌شود: کسی که آینۀ من است.

باید به او می‌گفتم. مطمئن بودم که باید بداند، اما سر صحبت را باز کردن آسان نبود. پنج روز تمام هر لحظه را سبک سنگین کردم تا ببینم چگونه می‌شود آغاز کرد. گربۀ در کمین نشسته‌ای بودم منتظر فرصت. او؟ آینۀ من. دستم را خوانده بود. چهارشنبه ظهر تمام تمهیدات مرا برهم زد. فقط پرسید از فلانی چه خبر؟ گفتم بی‌خبر نیستم. لبخندی زد یعنی می‌دانستم. حرف تمام شد.
قلیقی پیش از شروع جراحی‌ام جمله‌ای گفت که گمان کردم نظر قطعی اوست. بغض که کردم دکتر نگران پرسید درد داری؟ گفتم نه. کسی چه می‌دانست بغض از کجا آمده است؟ بگذار بگذارند پای درد جراحی.

پنج‌شنبه ظهر سر سنگین و دردناکم را بر بالشت گذاشته بودم و سقف را نگاه می‌کرد که کنارم نشست. پرسید: حرف می‌زنی؟ گفتم حرف می‌زنم. چند ساعت حرف زدیم؟ نمی‌دانم.
آحرش گفتم نظرتان همان است که پیش از جراحی گفتید؟ می‌دانید این آسان‌ترین راه است؟ می‌دانید من از تعلیق خوشم نمی‌آید؟ گفتم مادر جان! یک کلمه بگو، مطمئن می‌شوم که همین کار را باید بکنم. مادرکم نگاهم کرد، گفت: این اخلاقت را از من داری. می‌خواهی زود به نتیجه برسی ولی اینبار نباید. صبور باش دختر جان. من حمایتت می‌کنم.

گردنش را بوسیدم که گفت: ولی اگر پنهانکاری می‌کردی یا نمی‌گفتی تا خودم بفهمم، ازت دلخور می‌شدم. هرچه هست را حتی اگر برابر خشم من باشد خودت بگو. حرف بزن.


* عنوان از فروغ

کلّ شی‌ء یمکن إخفاؤه، إلّا خطوات امرأة تتحرّک في داخلنا (18)

رو درخت با نوک خنجر
«زنده باد درخت» نوشتیم*


زن نشسته بود به تماشا...

از آنجا که نشسته بود چمن‌های سبز رنگ را می‌دید و پرواز دسته‌جمعی گنجشک‌ها را، اما نشسته بود به تماشای مردی که سر بر شانۀ دختر نهاده بود و دستان لرزان دختری که موهای او را نوازش می‌کرد. حکایتشان هرچه بود نوای بغض داشت و طعم اشک.

زن نشسته بود به تماشا...


سه‌شنبه چهارم مهرماه


*از یکی از ترانه‌های سیاوش قمیشی که نامش یادم نیست.

آیا من خودم را سرزنش می‌کنم؟ بله.

تا چند ز دست خویش فریاد کنم؟
از کردۀ خود کجا روم داد کنم؟*

دست خودم کلافه و عصبانی‌ام.
من بیش از هر موجود دیگری به خودم سخت می‌گیرم. جمله کژتابی دارد؟ می‌خواهم بگویم به هیچ کس اندازۀ خودم سخت نمی‌گیرم.
یک نفر من را گذاشته گوشۀ دیوار و متهم می‌کند. از او می‌پرسم آیا من حق کمی بی احتیاطی را ندارم؟ او معتقد است که کار من اصلا کم نبوده، بعد هم اگر فرض کنیم کم بوده باز هم جواب خیر است و من حق ندارم بی احتیاطی کنم و بدتر آنکه کار من بی احتیاطی نبوده بلکه اشتباه بوده.
از پس خودم برنمی‌آیم. دست از سر خودم برنمی‌دارم.


* شعر در ذهنم بود و نمی‌دانستم از کیست. سرچ کردم نوشته «از دیوان امام خمینی».

ما به کلمه محکومیم

هرکس ماجرایی را رها کرده و به قصه‌ای دیگر رفته، مقصر است.... همۀ آن‌هایی که فکر کرده‌اند زندگی واقعی را بچسبند و خیال‌بازی و رویابافی را کنار بگذارند؛ نویسنده‌هایی که شب تا صبح کاغذ سیاه کرده‌اند و صبح کاغذها را مچاله انداخته‌اند توی سطل و رفته‌اند پیِ کاری که آب و نان داشته مقصرند. آن‌هایی که از سنگینی ِ لحظه‌های خلاقه ترسیده‌اند و وانمود کرده‌اند ما این‌کاره نبودیم، متهم‌اند. همۀ دوستانی که با هم خیال بافته بودند، قرار گذاشته بودند رمان یا فیلم مشترک بسازند، دوستی‌هایشان بعد به هم خورده یا از هم دور افتاده‌اند، دو نفرهایی که بلد بودند با هم قصه‌بافی کنند، می‌توانستند در شبی تاریک یا خیابانی خلوت خیره بمانند و یکی او بگوید و آن یکی بعدش را، همۀ آن‌هایی که خیال‌ها را ناقص دنیا آورده‌اند، مقصرند...


همشهری داستان، مهرماه 1391