خواب بودم. روياى شيرينى مى ديدم. صداى باز شدن ِ در....  و وقتى کمى چشمانم را باز کردم، دختر بچه ى 4 ساله را ديدم. لبخند زدم. جلو آمد. مرا بوسيد و خزيد زير ِ لحاف. من رويايم را به اين لحظه مى فروشم!