رویایم را می فروشم!
خواب بودم. روياى شيرينى مى ديدم. صداى باز شدن ِ در.... و وقتى کمى چشمانم را باز کردم، دختر بچه ى 4 ساله را ديدم. لبخند زدم. جلو آمد. مرا بوسيد و خزيد زير ِ لحاف. من رويايم را به اين لحظه مى فروشم!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر ۱۳۸۷ ساعت 19:20 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه