"صبا" را يادت هست؟! دخترک زيباى عرب. چند سالش بود؟ سه سال؟ دخترکى که با خانواده اش مثل تو منتظر بود... روى نيکت هاى پياده رو... مثل تو خسته شده بود و کلافه.... اما من که خسته نبودم يا کلافه... من فقط کرخت شده بودم... من حتى منتظر هم نبودم... بايد يک زمان از آن روز بنويسم... از دقايق تلخش... از بغضش که تا مدت ها همراهم بود... هنوز نمى دانم از آفتاب ظهر تير ماه بيشتر سوختم يا از آتشى که در مغزم مى سوخت.... اما امروز عجيب ياد صبا افتاده ام... دخترک بى آنکه زبانم را بداند آمد روى پايم نشست،  مى خنديد و بازى مى کرد... و شد خاطره اى شيرين در همان روز سخت و گرم و تلخ... امروز چرا يادش افتاده ام؟!