عیدانه


 سرشارم از حسى که درونم است. چشمانم را مى بندم و آرزو مى کنم...
نسرين روزبه روز شاعرتر شود و بعد از اين روزهاى شلوغ در کنار خانواده اش آرام گيرد. شاد و سعادتمندپور ِ پدر بتواند به "بهار نوشت" خودش عمل کند و ما هم توصيه هاى او را جدى بگيريم. پدرشان هم سلامت کامل خود را به دست آورند.فرهنگ داستان هايى بنويسد هر روز بهتر و دلنشين تر و سال خوبي در کنار خانواده اش داشته باشد.شيلا و آقاى همسر شاهد بزرگ شدن روميناى عزيز باشند و لحظات شادى را کنارش تجربه کنند.من تنهاتر از تو نيستم تنهايى را تجربه نکند و سال بهترى از سالى که گذشت داشته باشد.حسین آنگونه که دوست دارد استراحت کند و در سال جديد مشکلش با "شنبه"ها حل شود.گيس طلا لذت هاى ناب ترى را تجربه کند و از مسافرت هايش باز هم برايمان بگويد.شيخ رستگار شود و هرجا هست دلش آرام گيرد.دختر ترکمن خوشبختى را با هم ى وجودش مزه مزه کند.آقاى زيپ و خانم زيگزاگ خوب بخورند و خوب بپوشند و خوب بگردند و خوش بگذرانند.مستانه و متين در کنار هم خوشبخت باشند و سعادتمند.هادى سال پربارى داشته باشد و بيشتر بنويسد.غزاله بيشتر بخندد و کمتر گريه کند.دايى ارسلان سايه اش بر سر خانواده اش باشد و خدا به زندگى شان برکت دهد.واحه ى عزيز سرشار باشد از حس زندگى. شاگردان خوبى داشته باشد و طرح هايى بزند به يادماندنىخانمه به آرزويش برسد و مرحله ى ديگرى از زندگى اش را با شادمانى تجربه کند.زن بى قرار قرار ِ خويش را بيابد.من و تو عاشقانه کودک زيبا و سالم خود را در آغوش گيرند.ساغر در کنار عليرضايش در حس شيرين ِ مادرى غرق باشد و سرمست.گلدونه کاخ آرزوهايش را در واقعيت بنا کند و درش آرام گيرد.دزی صبورانه مشکلاتش را سامان دهد و سبک قدم بردارد.اوسنه هم خوشبخت باشد و ما عاقبت بدانيم کدام يک از دوستانمان چنين مرموز شده است.خاندان فخيمه ى گلابى پهلو در سلامتى و شادمانى ِ روزافزون باشند.پيشکى، ماندا، داروگ، مستانه، آبى، نازلى، مهربانو، رضا و مينا سالى پر از خنده و موفقيت داشته باشند.
از دوستانى که احيانا از قلم افتاده اند عذر مى خواهم و براى تمامشان آرزوى موفقيت و خوشبختى دارم.
آن دسته از دوستانى هم که بى صدا مى آيند و بى صدا مى روند هم سال خيلى خوبى داشته باشند. اگر اين آخر سالى نشانى از خود به من بدهند و چيزى بگويند بسيار مرا خوشحال مى کنند.

تداعى هاى يک ذهن خسته


تخم مرغ ها را رنگ مى کنم. در دل به کنکور رامين فکر مى کنم و روى تخم مرغ هاى خشک شده طرح گل مى کشم. فکر مى کنم: "چه سالى خواهد بود برایمان! حتما پر از شادى!" صداى مادرم با من حرف مى زند: "سال موش مى گويند خوب نيست." و خوب نبود. سال که تحويل شد، اس.ام.اس زد. که مطمئنم خودش متنش را به ياد ندارد، خواستم جواب دهم: "و شايد هم سال آخر باشد" امسال اين جمله چه قدر در من پررنگ است... از پله هاى خانه بالا مى روم و در حال عبور از راهروى بلند به چهره ى سفيدش پشت پنجره ى آشپزخانه نگاه مى کنم و فکر مى کنم: "چند سال ديگر براى اولين وعده ى غذايى ِ سال منزلش جمع مى شويم؟" و سال آخر بود. "خانوم خانوما" که نوه هايش و من که نتيجه اش بودم او را "مامان بابا" صدا مى کرديم، مادربزرگ مادرم، همين چند ماه پيش از پيش ما رفت. و حالا بزرگ خانواده ى ما، پدربزرگ و مادرم بزرگم هستند. صداى سينا در تلفن به من مى گويد: "رامک! تو پرى جان ِ نسل ِ مايى". پرى جان مادربزرگم است که هم بزرگترى مى کرده است و هم معلم بوده... پور پدر راست مى گويد که معلمى در ذاتم است. پدربزرگ هايم هم معلم بوده اند. روز اول هم که براى کار به مدرسه رفتم، مدير مدرسه گفت: "تو خيلى جوانى ولى معلمى در خونت است." بعدا هم که آمدم بيرون، زهرا برايم تعريف کرد که بچه ها گفته بودند: "خانم رامک ما را آدم کردند." بايد زهرا را مى ديدم. بايد به او زنگ مى زدم. زهرا؟! من دارم فرو مى روم... کس ديگرى هم بود که بايد مى ديدمش، نگين. چه قدر دلم برايش تنگ شده است. نگين؟ من اشتباه کردم. نگين تمام آنچه برايت گفتم فقط سرگذشت ِ رنج بود، فصل هاى درد و اشک را نخوانده بودم آن موقع. نگين! مبادا از آن راه بروی. نگين! سينا راست مى گفت... راست مى گفت... سينا؟! هنوز هم به خاطر هم کلاسى ات که شيمى درمانى مى کند، موهايت را از ته مى تراشى؟ خاطرات تو برايم بوى پيپ مى دهد و سيگار... روى ديوار نوشته است "کشيدن سيگار براى خانم ها ممنوع!" و هر بار که آنجا مى روم مى پرسد: "برايتان سيگار بياورم؟" چهارشنبه شايد با رامين بروم "کافه کاره" و خاطرات تو را پشت ِ در جا بگذارم و بعد پله ها را پايين بروم. مى توانم؟ چاى داغش اما نه به داغى ِ آب جوشى که هشتم فروردين رويم ريخت. خيلى خنديدم اما نمى دانستم که دلم خواهد سوخت... دلم خواهد شکست... دلم! اى واى دلم! و مرهم دلم، دوستانم که آرام کنارم ماندند، خيلى آرام... حالگير که نگاهش گاهى پر مى شود از نگرانى اما هنوز اميد مى بخشد. فاطمه که نگاه مى کند و در سکوت چايش را مى نوشد مى شنود... فاطمه!؟ خوشحالم که برگشتى از آن راه. ببين! زخم هايم بوى چرک و عفونت مى دهند... و دوست ديگرى که باور نداشتم اينبار هم مرهم شود و شد و صبورى کرد، ليلى. ليلى!؟ وقتى به تو فکر مى کنم احساسى دارم که توصيفش غيرممکن است. معجونى از محبت و دين که هنوز يادم نرفته است ترم دوم دانشگاه و پشيمانى ِ من از انتخابم و تو چه کردى که ترم سوم مطمئن بودم؟ و حالا ايمان دارم تنها همين رشته و کتاب هايند که مى توانند با همه ى خستگى مرا آنجا بکشانند... و مهربان ديگرى، نيلوفر. ديشب بغض کردم برايت وقتى از مردن اميدهايم و روياهايم مى گفتم و چيزى در نگاهت بود. مهرى عميق و سرشار... و من چه قدر خوشبخت بودم که کنارم بوديد و هستيد... نسرين جان! مبادا ذوق آمدنت را با اين حرف ها تلخ کنى. مى دانى؟ به ارديبهشت که فکر مى کنم ياد آمدنت مى افتم و اميد ديدنت در من رشد مى کند.... ارديبهشت که بشود، ترس هايم يکساله مى شوند.... مهتاب! اينجا را هنوز مى خوانى؟ نشاهنه اى از خودت به من بده، اين روزها شعرهايت برايم رنگ و بوى ديگرى دارند... آدم ها در زندگى ام همچنان مى آيند و مى روند... امسال عيد که بشود رويايى ندارم که برايش دعا کنم... دعايم کنيد شايد مسيح روياهايم را زنده کند...مى بينى گلدونه! مى توانم براى هر جمله که نوشته ام يک صفحه حرف يزنم... اما"من عادت نبشتن نداشته ام هرگزسخن را چون نمى نويسم در من مى ماند و هر لحظه مرا روى ديگر مى دهد.."

پ.ن.۱. بهانه ى اينگونه نوشتن، حرف گلدونه بود: "حس میکنم تو بیشتر از اینا حرف داری واسه نوشتن اما خیلی ها رو نمی نویسی، وهمین اندکی که می نویسی هم صدای سکوت میده..." پ.ن.۲. دو خط آخر از "مقالات شمس" است.
پ.ن.۳. کامنت ها را جواب می دهم.

خستگی


اگر خسته نبودى، حرفى در گوشت زمزمه مى کردم تا سرت را عقب بيندازى و صداى خنده ات خواب تمام آنان که خوابند را آشفته سازد...
اگر خسته نبودى، چون دخترکان خردسال با شليته اى قرمز، اين قدر برايت چرخ مى زدم تا دنيايم چرخان شود، بعد در آغوشت رها مى شدم و دنيايم حتما آرام مى گرفت...
اگر خسته نبودى...
اگر خسته نبودى حتما نوبت به من هم مى رسيد که چيزى بگويم يا ترانه اى بخوانم يا شايد تنها بيتى شعر. نه براى من! که به سلامتى ِ شادمانى ِ نگاهت!

...


...برهنه
بگو برهنه به خاکم کنند
سراپا برهنه
بدان گونه که عشق را نماز می بريم،_
که بی شائبه حجابى
با خاک
عاشقانه
درآميختن می خواهم...

شاملو

از کتاب ها (11)


يازده قرن پيش از امروز

ابن قتيبه در مقدمه ى کتاب خود، ادب الکاتب،  در آغاز از بى خردى و بى دانشى و انحطاط جامعه ناله هاى گله آميز سر مى دهد: مردم زمان ما بيشتر از ادب رو گردانه اند... شاگردان تنبل شده اند... بازار بخشندگى و بزرگى کساد است، دانش عار گرديده... اموال ملوک وقف شهوات نفسانى شده، لذت روحى به گوش دادن عود و همنشينى ِ نديمان منحصر گشته،... همت ها به پستى گراييده و زبان صدق خاموش مانده، عالى ترين هدف کاتب ِ ما خط خوش و سخن محکم است، عالى ترين مرتبت اديب ما، سرودن ِ شعر در مدح کنيزک آوازخوان است و جام مى. هدف مرد ظريف ما آن است که تقويم کواکب و اندکى علم قضا و منطق بداند... و به اين بهانه خود را برترين مردم بشمارد.

- برگرفته از مقاله ى "ادب" از "آذرتاش آذرنوش" در دايرة المعارف يزرگ اسلامى

پیامک


يک sms از يک دوست:

نام تو را مى نويسم
با مدى بلند و اضافه مى کنم:
"ضرورت دارد با مد بخوانند"
مى خواهم جهان
نفس کم بيارد
در بردن نامت.

توافق


...و سرانجام من باید بر سر کدامین دلیل برای اشک هایم با تو صلح کنم؟

زندگی میخی (5)


یک گفتگوی آرام...

زندگی میخی (4)


خاطرات با هم بودن را مرور می کنند...

پ.ن. چه کنم که همه بتوانند عکس ها را ببینند؟؟؟

زندگی میخی (3)


تجربه ی تنهایی...

زندگی میخی (2)


علت قهر دیشب

زندگی میخی (1)