تداعى هاى يک ذهن خسته
تخم مرغ ها را رنگ مى کنم. در دل به کنکور رامين فکر مى کنم و روى تخم مرغ هاى خشک شده طرح گل مى کشم. فکر مى کنم: "چه سالى خواهد بود برایمان! حتما پر از شادى!" صداى مادرم با من حرف مى زند: "سال موش مى گويند خوب نيست." و خوب نبود. سال که تحويل شد، اس.ام.اس زد. که مطمئنم خودش متنش را به ياد ندارد، خواستم جواب دهم: "و شايد هم سال آخر باشد" امسال اين جمله چه قدر در من پررنگ است... از پله هاى خانه بالا مى روم و در حال عبور از راهروى بلند به چهره ى سفيدش پشت پنجره ى آشپزخانه نگاه مى کنم و فکر مى کنم: "چند سال ديگر براى اولين وعده ى غذايى ِ سال منزلش جمع مى شويم؟" و سال آخر بود. "خانوم خانوما" که نوه هايش و من که نتيجه اش بودم او را "مامان بابا" صدا مى کرديم، مادربزرگ مادرم، همين چند ماه پيش از پيش ما رفت. و حالا بزرگ خانواده ى ما، پدربزرگ و مادرم بزرگم هستند. صداى سينا در تلفن به من مى گويد: "رامک! تو پرى جان ِ نسل ِ مايى". پرى جان مادربزرگم است که هم بزرگترى مى کرده است و هم معلم بوده... پور پدر راست مى گويد که معلمى در ذاتم است. پدربزرگ هايم هم معلم بوده اند. روز اول هم که براى کار به مدرسه رفتم، مدير مدرسه گفت: "تو خيلى جوانى ولى معلمى در خونت است." بعدا هم که آمدم بيرون، زهرا برايم تعريف کرد که بچه ها گفته بودند: "خانم رامک ما را آدم کردند." بايد زهرا را مى ديدم. بايد به او زنگ مى زدم. زهرا؟! من دارم فرو مى روم... کس ديگرى هم بود که بايد مى ديدمش، نگين. چه قدر دلم برايش تنگ شده است. نگين؟ من اشتباه کردم. نگين تمام آنچه برايت گفتم فقط سرگذشت ِ رنج بود، فصل هاى درد و اشک را نخوانده بودم آن موقع. نگين! مبادا از آن راه بروی. نگين! سينا راست مى گفت... راست مى گفت... سينا؟! هنوز هم به خاطر هم کلاسى ات که شيمى درمانى مى کند، موهايت را از ته مى تراشى؟ خاطرات تو برايم بوى پيپ مى دهد و سيگار... روى ديوار نوشته است "کشيدن سيگار براى خانم ها ممنوع!" و هر بار که آنجا مى روم مى پرسد: "برايتان سيگار بياورم؟" چهارشنبه شايد با رامين بروم "کافه کاره" و خاطرات تو را پشت ِ در جا بگذارم و بعد پله ها را پايين بروم. مى توانم؟ چاى داغش اما نه به داغى ِ آب جوشى که هشتم فروردين رويم ريخت. خيلى خنديدم اما نمى دانستم که دلم خواهد سوخت... دلم خواهد شکست... دلم! اى واى دلم! و مرهم دلم، دوستانم که آرام کنارم ماندند، خيلى آرام... حالگير که نگاهش گاهى پر مى شود از نگرانى اما هنوز اميد مى بخشد. فاطمه که نگاه مى کند و در سکوت چايش را مى نوشد مى شنود... فاطمه!؟ خوشحالم که برگشتى از آن راه. ببين! زخم هايم بوى چرک و عفونت مى دهند... و دوست ديگرى که باور نداشتم اينبار هم مرهم شود و شد و صبورى کرد، ليلى. ليلى!؟ وقتى به تو فکر مى کنم احساسى دارم که توصيفش غيرممکن است. معجونى از محبت و دين که هنوز يادم نرفته است ترم دوم دانشگاه و پشيمانى ِ من از انتخابم و تو چه کردى که ترم سوم مطمئن بودم؟ و حالا ايمان دارم تنها همين رشته و کتاب هايند که مى توانند با همه ى خستگى مرا آنجا بکشانند... و مهربان ديگرى، نيلوفر. ديشب بغض کردم برايت وقتى از مردن اميدهايم و روياهايم مى گفتم و چيزى در نگاهت بود. مهرى عميق و سرشار... و من چه قدر خوشبخت بودم که کنارم بوديد و هستيد... نسرين جان! مبادا ذوق آمدنت را با اين حرف ها تلخ کنى. مى دانى؟ به ارديبهشت که فکر مى کنم ياد آمدنت مى افتم و اميد ديدنت در من رشد مى کند.... ارديبهشت که بشود، ترس هايم يکساله مى شوند.... مهتاب! اينجا را هنوز مى خوانى؟ نشاهنه اى از خودت به من بده، اين روزها شعرهايت برايم رنگ و بوى ديگرى دارند... آدم ها در زندگى ام همچنان مى آيند و مى روند... امسال عيد که بشود رويايى ندارم که برايش دعا کنم... دعايم کنيد شايد مسيح روياهايم را زنده کند...مى بينى گلدونه! مى توانم براى هر جمله که نوشته ام يک صفحه حرف يزنم... اما"من عادت نبشتن نداشته ام هرگزسخن را چون نمى نويسم در من مى ماند و هر لحظه مرا روى ديگر مى دهد.."
پ.ن.۱. بهانه ى اينگونه نوشتن، حرف گلدونه بود: "حس میکنم تو بیشتر از اینا حرف داری واسه نوشتن اما خیلی ها رو نمی نویسی، وهمین اندکی که می نویسی هم صدای سکوت میده..." پ.ن.۲. دو خط آخر از "مقالات شمس" است.
پ.ن.۳. کامنت ها را جواب می دهم.
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه