یکصد و چهل و سه


یکشنبه امتحان دارم. جزوه های درس را می گذارم روی میز٬ نوشته ام:

مسلمان = مسلم + ان (چه نوع "ان" است؟)
برآمد روز بی دینان: "روز" در لغت به معنای خورشید است ولی اینجا معنای روزگار می دهد.
- اول ما خلق الله نوری یا لولاک لم خلقت الافلاک
خداوند -->عقل اول --> جوهر ثانی
... دل است دیگر گاهی بین دانه های تسبیح هم گیر می کند....نفس هیولایی: نفسی که هنوز خام است و هیچ شکلی به خودش نگرفته است.
القلب یهوی الی القلب: قلب به سمت قلب گرایش دارد.
توفیق: سازگاری و وفق پیدا کردن خواست خدا و عمل بنده.
....

پ.ن. آن جمله را همینگونه با رنگ دیگری نوشته ام و می دانم که هیچ ربطی به درس ندارد و مطمئنم جزوه ام ناقص است که آن زمان
"هرگز حضور حاضر غایب شنیده ای؟ // من در میان جمع و دلم جای دیگر است"

یکصد و چهل و دو


تو نیستی
این باران بیهوده می بارد
ما خیس نخواهیم شد

بیهوده این رودخانه ی بزرگ
موج برمیدارد و می درخشد
ما بر ساحل آن نخواهیم نشست

جاده ها که امتداد می یابند
بیهوده خود را خسته می کنند
ما با هم در آن ها راه نخواهیم رفت

دل تنگی ها،غریبی ها هم بیهوده است
ما از هم خیلی فاصله داریم
نخواهیم گریست

بیهوده تو را دوست دارم
بیهوده زندگی می کنم
این زندگی را قسمت نخواهیم کرد

پ.ن. شعر از "عزیز نسین"

یکصد و چهل و یک

 
آدم، به جرم خوردن گندم
                               با حوا
                                      شد رانده از بهشت
اما چه غم
حوا، خودش بهشت است...

 عمران صالحى

یکصد و چهل


نمایشگاه کتاب

اسطوره های موازی، ج.ف.بیرلین، ترجمه عباس مخبر، نشر مرکز
بستان العقول فی ترجمان المنقول، محمد بن محمود بن محمد زنگی بخاری، به کوشش محمدتقی دانش پژوه و ایرج افشار، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی
تاریخ و عقاید اسماعیلیه، دکتر فرهاد دفتری، ترجه دکتر فریدون بدره ای، نشر فرزان روز
جوامع الحکایات و لوامع الروایات (5جلد)، سدیدالدین عوفی، مقابله و تصحیح دکتر امیربانو مصفا، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی
جهان هولوگرافیک (نظریه ای برای توضیح توانایی های فراطبیعی ذهن و اسرار ناشناخته ی مغز و جسم)، مایکل تالبوت، ترجمه داریوش مهرجویی، نشر هرمس
چین نامه، تالیف ماتیو ریچی، ترجمه از متن لاتین محمد زمان، مقدمه و تصحیح و توضیح لو جین، با پیشگفتار دکتر مظفر بختیار، انتشارات میراث مکتوب
دیوان متنبی، جلد 1 و 2. ترجمه از شرح برقوقی دکتر علیرضا منوچهریان. انتشارات زوار
راهنمای آماده ساختن کتاب، دکتر میرشمس الدین ادیب سلطانی. انتشارات علمی و فرهنگی
غزلیات شمس تبریز، مقدمه و گزینش و تفسیر دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، انتشارات سخن
گات ها (کهن ترین بخش اوستا)، گزارش ابراهیم پورداود، انتشارات اساطیر
هفت پیکر، نظامی گنجه ای، تصحیح و حواشی وحید دستگردی، به کوشش سعید حمیدیان، نشر قطره
یسنا (بخشی از کتاب اوستا)، گزارش ابراهیم پورداود، انتشارات اساطیر

پ.ن.  آقای کپی یک صفحه کارم را رایگان برایم انجام داد.
پ.ن. ببخشید مدتی نخواهم توانست که وبلاگ هایتان را بخوانم.

یکصد و سی و نه


زندگی میخی (قسمت آخر)

138


گر با ادب و تمیز باشی // نزد همه کس عزیز باشی

137


از کلاس زبان تازه آمده ام بیرون و ماشینی برایم می ایستد تا از خیابان رد شوم. لبخند می زنم و می گویم: "merci beaucoup" آقای راننده برایم چشمک می زند....

پ.ن. آدم چه قدر جوگیر آخه!پ.ن. ضمنا من امروز رفتم کپی گفت کارتون زیاده فردا حاضر میشه. قرار شد برای آخر روز مقداری را حاضر کند ببرم سر کلاس. عصر که رفتم همه اش حاضر بود.

136


جهان خواستی یافتی خون مریز

135


دخترک آمده و جلوی من نشسته می گوید:
"یکم دیگه که بزرگتر بشم... رانندگی می کنم... بعد شوهر می کنم.... می خواهم دو تا دختر داشته باشم.... اسمش را هم بذارم ارغوان"

پ.ن. یکم بزرگتر از سه سال می شه کی؟

134


می گوید:

"انتظار مثل تست ایمان می ماند"

لبریز می شوم از آنچه نگفته است و شنیده ام.... گرچه خودش نمی داند.

پ.ن. امروز هم مثل دوشنبه ی پیش با بستنی و آهنگ و بوی بهار آمدم خانه....

133


- وقت ندارم این ها را برایتان امروز کپی کنم...
- (من شبیه گربه ی شرک می شوم)
- خب! حالا بدهید ببینم چه می شود!... اسمتان؟
- رامک...
- معنایش چیست؟
- ...
- چه قشنگ! دو ساعت دیگر بیایید حاضر است.

پ.ن. من مانده ام که چرا من از آن روز به بعد هر روز کار کپی دارم...

132


بسيارى مردم شادى هاى کوچک را به اميد خوشبختى بزرگ از دست مى دهند.

پرل.س.باک

131


تاکسی که نزدیک تجریش می رسد در یک لحظه تصمیم می گیرم آنچه را که به ذهنم رسیده، عملی کنم. صدای آهنگی را گوش می کنم بیشتر می کنم تا هیچ صدای دیگری سکوتم را نخراشد و گوشی را در جیبم می لغزانم. از ماشین که پیاده می شوم، می روم شیرنی فروشی "لادن" و بستنی لیوانی می خرم. شکلاتی و وانیل_شکلات با خامه. کیف سنگین را بر شانه ام صاف می کنم. پانصد صفحه شعر "متنبی" در آن است و دیوان "خاقانی" ام را دست دیگرم می گیرم. و پیاده به سوی خانه می روم. بعد از ساختمان شهرداری، از خیابان اصلی خارج می شوم و صدای قدم هایم سکوت کوچه های خلوت را از بین می برد. هوا سرد است و مانتوی نازک من گرم نیست. سرمست می شوم از خنکی هوا که می لغزد زیر پوستم. آرام راه می روم و به هیچ چیز فکر نمی کنم مگر طعم شکلات و صدای پیانویی که در گوشم پیچیده است و بوی درختانی که از حیاط خانه ها به کوچه سرک کشیده اند. به آن پارک کوچک که می رسم، بستنی ام تمام می شود. می نشینم روی صندلی و تفألی به خاقانی می زنم:
یارب از عشق چه سرمستم و بی خویشتنم
دست گیریدم تا دست به زلفش بزنم
گر به میدان رود آن بت مگذارید دمی
بو که هشیار شوم برگ نثاری بکنم
نگذارم که جهانی به جمالش نگرند
شوم از خون جگر پرده به پیشش بتنم
یا مرا بر در میخانه ی آن ماه برید
کاین خمار من از آنجاست همانجا شکنم
صورت من همه او شد صفت من همه او
لاجرم کی من و من نشنود اندر سخنم
نزنم هیچ دری تام نگویند آن کیست
چو بگویند مرا باید گفتن که منم
نیم جان دارم و جان سایه ندارد به زمین
من به جان می زیم و سایه ی جانست تنم
از ضعیفی که تنم هست نهان گشت چنانک
سال ها هست که در آرزوی خویشتنم
گر مرا پرسی و چیزی به تو آواز دهد
آن نه خاقانی باشد که بود پیرهنم

دخترک چهار ساله چند قدم آن طرف تر خیره مرا نگاه می کند. از کیفم شکلات درمی آورم  و به سویش می گیرم که سریع بر می دارد و می دود تا آنها را به پدرش نشان دهد. دارم از پارک خارج می شوم که صدای پسرک کوچکی را می شنوم که به توپش ضربه می زند و داد می کشد: "رونالدینو!"