131
تاکسی که نزدیک تجریش می رسد در یک لحظه تصمیم می گیرم آنچه را که به ذهنم رسیده، عملی کنم. صدای آهنگی را گوش می کنم بیشتر می کنم تا هیچ صدای دیگری سکوتم را نخراشد و گوشی را در جیبم می لغزانم. از ماشین که پیاده می شوم، می روم شیرنی فروشی "لادن" و بستنی لیوانی می خرم. شکلاتی و وانیل_شکلات با خامه. کیف سنگین را بر شانه ام صاف می کنم. پانصد صفحه شعر "متنبی" در آن است و دیوان "خاقانی" ام را دست دیگرم می گیرم. و پیاده به سوی خانه می روم. بعد از ساختمان شهرداری، از خیابان اصلی خارج می شوم و صدای قدم هایم سکوت کوچه های خلوت را از بین می برد. هوا سرد است و مانتوی نازک من گرم نیست. سرمست می شوم از خنکی هوا که می لغزد زیر پوستم. آرام راه می روم و به هیچ چیز فکر نمی کنم مگر طعم شکلات و صدای پیانویی که در گوشم پیچیده است و بوی درختانی که از حیاط خانه ها به کوچه سرک کشیده اند. به آن پارک کوچک که می رسم، بستنی ام تمام می شود. می نشینم روی صندلی و تفألی به خاقانی می زنم:
یارب از عشق چه سرمستم و بی خویشتنم
دست گیریدم تا دست به زلفش بزنم
گر به میدان رود آن بت مگذارید دمی
بو که هشیار شوم برگ نثاری بکنم
نگذارم که جهانی به جمالش نگرند
شوم از خون جگر پرده به پیشش بتنم
یا مرا بر در میخانه ی آن ماه برید
کاین خمار من از آنجاست همانجا شکنم
صورت من همه او شد صفت من همه او
لاجرم کی من و من نشنود اندر سخنم
نزنم هیچ دری تام نگویند آن کیست
چو بگویند مرا باید گفتن که منم
نیم جان دارم و جان سایه ندارد به زمین
من به جان می زیم و سایه ی جانست تنم
از ضعیفی که تنم هست نهان گشت چنانک
سال ها هست که در آرزوی خویشتنم
گر مرا پرسی و چیزی به تو آواز دهد
آن نه خاقانی باشد که بود پیرهنم
دخترک چهار ساله چند قدم آن طرف تر خیره مرا نگاه می کند. از کیفم شکلات درمی آورم و به سویش می گیرم که سریع بر می دارد و می دود تا آنها را به پدرش نشان دهد. دارم از پارک خارج می شوم که صدای پسرک کوچکی را می شنوم که به توپش ضربه می زند و داد می کشد: "رونالدینو!"
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه