معشوق مجنون

اصولا معشوق شعر غنایی ادب فارسی موجودی است کلی که حتی نمی شود تشخیص داد که مرد است یا زن. ... به هر حال، معشوق موجودی است قدسی و دست نیافتنی و ظالم و جابر و خونخوار که تقریبا نوعی بیماری سادیسم دارد و عاشق هم به بیماری مازوخیسم دچار است. معشوق آزار می دهد و عاشق هم آدمی است که از آزار معشوق لذت می برد! در تحلیل روانشناسی عشاق شعر فارسی، به خوبی شخصیت آنها دیده می شود...
... می توان گفت که در دوره ی صفویه معشوق کمی از آن حالت کلیت بیرون می آید و دست کم می توان اشاره ای یافت که مثلا معشوق چشم سبز دارد یا سیاه. و این خود شکستن آن کلیشه ی چشم سیاه به عنوان سمبل زیبایی است. البته علت آن هم انتقال شعر فارسی به هند و رفت و آمد اروپایی های دارای موی بور و چشم زاغ به کمپانی هند شرقی است:
از فرنگی نرگسی تیر نگاهی خورده ایم
شمع سبزی بر سر سنگ مزار ما زنید
"اسیر شهرستانی"

... البته اروپایی ها تحقیقات زیادی راجع به کلیت و لافردیت معشوق شعر فارسی کرده اند و بخش عمده ای از این مسأله را به تئوری "انسان کامل" در تصوف برمی گردانند و خود آن تئوری "انسان کامل" تصوف را به زمینه های قبل از اسلامی قضیه برمی گردانند تا مایه های اوستایی آن و "انسان نخستین" در تفکر ایرانیان پیش از اسلام و "آذام قذمون" در تفکر باستانی یهود. 1 اینکه چرا چهره ی معشوق کلی است و در هاله ی قدس فرو رفته، مربوط به تاثیرات تطور نظریه ی "انسان کامل" است که تقریبا از آغاز اسلام به مسائل مختلفی آمیخته است. ... در هر صورت چهره ی کلی معشوق یکی از خصلت های شعر غنایی زبان فارسی است.

دکتر شفیعی کدکنی، ادوار شعر فارسی، از مشروطیت تا سقوط سلطنت

1. تصوف اسلامی و رابطه ی انسان و خدا، مقاله ی "انسان کامل"

پ.ن. اینجا مشاعره است.

دویست و دو

حضور رامک با لیوان نسکافه اش در کتابخانه یعنی ترم رسما آغاز شده است!

چشمان نخفته در گور

- شما چی، انگلیسی بلدید؟

- وای! خدا نکند. ستاره ی اقبالم بد بود اما نه اینقدر که انگلیسی بلد باشم.


میگل آنخل آستوریاس


درختان ایستاده می میرند...



پ.ن. نام نمایشنامه ای از "الکخاندرو کاسونا"

از عشق و شیاطین دیگر

مارکی گرد و خاک عود ایتالیایی را گرفت. سیم های نو به آن انداخت، با صبر و استقامتی که تنها با عشق قابل درک بود، کوک کرد و در خواندن ترانه های گذشته که با صدای خوب خوانده شده و حتی گذر عمر و خاطرات مبهم نیز در آن ها تغییری نداده بود، همراهی کرد. آن روزها دخترک از او پرسید، آیا اینکه می گفتند که عشق قادر به هر چیزی بود، حقیقت داشت؟ مارکی پاسخ داد: "حقیقت داره، ولی بهتره که باور نکنی."

- گابریل گارسیا مارکز


پ.ن. می دانم جمله ی "در خواندن ترانه های..." اشکال دارد اما من عینا از کتاب نقل کرده ام. اشکال از کار مترجم است.

زندگی میخی (8)

کودکی که منم

در یک زمستان سرد به دنیا آمد. برای اینکه سرمانخورد او را قنداق می کردند. چند روز بیشتر نداشت اما اینقدر تقلا می کرد تا دستانش را آزاد کند. بعد می خوابید. اینقدر این قصه تکرار شد تا عاقبت مادرش قانع شد که دستان او را در پتو نپیچد.

یکصد و نود و شش

شاید مسایلی وجود داشته باشد که آدم نمی تواند به آنها مباهات کند، اما مسایل دیگری هم هست که جلب دلسوزی دیگران در مورد آنها، موجب سرافکندگی آدم می شود.

- گاستون لورو، شبح اپرا

یکصد و نود و پنج


"نامرد" بدترین کلامی است که به یک مرد می توان گفت.



پ.ن.1. بحث خیانت همچنان ادامه دارد.
پ.ن.2. ماهی عزیز صفحه ی نظرات وبلاگت برای من باز نمی شود که جوابت را بدهم. اگر دوست داری یک خبری از خودت به من بده و یک راهی به من نشان بده که بتوانم جوابت را بدهم.

وانیل و شکلات

کتابی که اینگونه آغاز شود:

آندرئای عزیز، نکبت زندگی من!
بارها تو را تهدید کردم که ترکت می کنم و هرگز این کار را نکردم، اما اکنون می روم...

اینگونه هم تمام می شود:

- تو حامله ای و تازه حالا به من می گویی؟
و خنده ای با نشاط سر داد که فورا خاموش شد. بازویش را از دور شانه ی پنلوپه باز کرد و گفت:
- پدرش کیست؟
پنلوپه سکوت کرد. به درخشش سطح آب خیره شد و زمزمه کرد:
- نمی دانم.
آندرئا حرکتی نکرد. می دانست همسرش واقعیت را می گوید.