با طعم کتلت

سرگرم کار خودم هستم. پدربزرگ دو قدم آن طرف تر بر روی تختش خوابیده است. با داروهای آرام بخش و تنها صدای اتاق آه های گاه و بیگاه اوست. دستی آرام موهایم را نوازش می کند. سر برمی گردانم. لبخند می زند: "بیا این را بخور. می دونم اهل سبزی خوردن نیستی اما من گفتم که دست من را رد نمی کنی." کتلتی میان نان سنگک داغ، به همراه سبزی خوردن. رد نمی کنم. فقط بی اختیار ساعت را نگاه می کنم. ده صبح. خنده ام می گیرد که می گوید "می دانم مزۀ کتلت های پری جان را نمی دهد اما بچش، چند باری کنار دستشان ماندم تا یادبگیرم چه می کنند." خنده بر لبانم می ماسد. کتلت های مادربزرگ که غذای محبوب همۀ نوه ها و بچه های فامیل بود. که مادربزرگ همیشه اینقدر درست می کرد تا خانۀ همۀ آنها که مشتاقند بفرستد. همچنان نگاهم می کند و من لقمه ای بر دهان می گذارم و یادم نمی رود که لبخند بزنم. گرچه آن طعم لذیذ و محبوب خاطراتم را ندارد اما خوشمزه است و اینبار نیز چاشنی اش محبت است گرچه از جنسی دیگر. محبت زنی که می داند من کتلت دوست دارم. می داند ده صبح که می شود دلم خوراکی می خواهد. می داند سبزی خوردن دوست ندارم اما دلش می خواهد دستش را رد نکنم. همچنان که به لقمه ام گاز می زنم با موهایم بازی می کند و من فکر می کنم کدام یک شاهد بزرگ شدن دیگری بودیم؟ آن دختر جوان را یادم می آید با موهای بلند که دقیقه های طولانی می گذاشت من ِ چهارساله با موهایش بازی کنم. یادم می آید چند باری را که سعی کرده بود ظهر من را بخواباند. روز عروسی اش، همراه داماد به دنبالش رفتم. و شد خانم ِ خانه ی دایی. مادر شدنش را به یاد دارم. دارم فکر می کنم اینهمه سال چه طور گذشت؟ که می پرسد: "چه طور بود؟"

فروردین 1389

ای دریغا...

از صور گوناگون شیدایی یکی هم صلا زدن گمگشته است، آنقدر که بازآید.

باده نوشی که درو روی و ریایی نبود

شعر زیر را بارها خواندم. و هر بار بیشتر و واضح تر قیافه ی شاعر مقابل چشمانم نقش می بندد که جامی در دست و پوزخندی بر لب دارد. به نظر من اشتباهست اگر طنزی را که در دیوان منوچهری ست نادیده بگیریم.

سپیده دم که وقت کار عامست                           نبیذ ِ غارجی1 رسم ِ کرامست
مرا ده ساقیا جام ِ نخستین                                که من مخمورم و میلم به جامست
ولیکن لختکی باریکتر ده                                      نبیذ ِ یکمنی دادن کدامست
نماز ِ بامدادن کرد باید                                        سه جام ِ یکمنی خوردن حرامست
چو وام ِ ایزدی بنهاده باشم                                 مرا ده ساتگینی2 بر تو وامست
چنانکه باز نشناسد امامم                                   رکوعم را رکوعست ار قیامست
خوشا جام میا، خوشا صبوحا                               خوشا کاین ماهرو ما را غلامست
دو زلفش دو شب و دو خال ِ مشکین                     ظلام اندر ظلام اندر ظلامست
صبوح از دست ِ آن ساقی صبوحست                      مدام3 از دست ِ آن دلبر مدامست
غلام و جام می را دوست دارم                             نه جای طعنه و جای ملامست
همی دانم که این هردو حرامند                            ولیکن این خوشیها در حرامست


1. شراب صبحگاهی
2. قدح بزرگ شراب
3. شراب


پ.ن. اگر قسمتی از متن نامفهوم است، بگویید تا توضیح دهم.

یکی از این روزها

قدر روزهای آرامی مثل امروز را باید دانست. روزهایی که مثل آب روان از لای انگشتان آدم می ریزند، که در سختی گذرشان روح آدمی فرسوده نمی شود. روزهایی که هنوز نمی دانم جزو عمر آدمی حساب نمی شوند و یا تنها همین روزها هستند که عمر آدمی را می سازند...

صبح از سرمای نسیمی که به صورتم می خورد بیدار می شوم، لحاف را کمی بیشتر به خودم می پیچم و با لذت شیرینی یک ساعت دیگر هم می خوابم. اینبار با صدای کبوترها بیدار می شوم و باز آن احساس قدیمی می لغزد زیر پوستم، شادی اینکه من یک روز دیگر آفتاب را دیده ام. بعد یک موسیقی، یک فنجان چای با شکلات و چند صفحه کتاب. 

آرام و بی هیچ عجله ای حاضر شده و از خانه بیرون می روم و در تمام یک ساعتی که تا دانشگاه در تاکسی نشسته ام به آهنگ های دوست داشتنی ام گوش می کنم و به کارهایی که باید انجام بدهم فکر.

به دانشگاه که می رسم باران می بارد. دلم برای آن گل های رز باغچه در زیر باران و بوی خاک ضعف می رود. بعد فکر می کنم چه قدر آنجا را دوست دارم و باد موهایم را و خاطراتم را آشفته می کند.

ناهار را با یکی از عزیزترین دوستانم می خورم و بعد وسوسۀ نرفتن بر سر کلاس هر دومان را بر سر ذوق می آورد. غیبت هایم پر شده است و من دلم به جای زبان تخصصی دو پیش ِ هوای بهار است و بودن با دوستم و رفتن به نمایشگاه کتاب به رسم شش سال گذشته که هر چند روز که نمایشگاه بوده باشیم مهم نیست، حتما باید یک بار هم با هم سری هرچند کوتاه به آنجا بزنیم. وسوسه رهایم نمی کند. نزد استاد می روم و می گویم که تاب کلاس ندارم که می خواهم اصلا از دانشگاه بیرون بروم. رخصت می دهد. چای بعد از ناهار را می خوریم و می رویم.

کتاب های خوب را نگاه می کنیم. به کتاب های مسخره می خندیم. برای کتاب های بد افسوس می خوریم و خاطرات سال های گذشته را مرور می کنیم و احساس رضایت تا اعماق روحم نفوذ می کند. حتی آنجا که زیر آفتاب در حیاط ِ پشت غرفه ها نشسته بودیم و به دویدن های آن پسرک دو ساله می خندیدیم.

پایمان نمی کشد که به خانه برویم. دلمان هواخوری می خواهد، پیاده تا خیابان مفتح می رویم و شام زودهنگاممان را در یک رستوران ایتالیایی پاستا می خوریم. بعد دوباره پیاده روی را به عجله برای رفتن به خانه ترجیح می دهیم. ساعت حدود هفت است که از هم جدا می شویم. من با مترو بر می گردم خانه و با همۀ اینکه دستم از کتاب ها سنگین است باز هم دلم نمی آید مسیر آخر را تاکسی سوار شوم. دوباره آن چهل دقیقه را هم پیاده می آیم.

به خانه که می رسم صدای مادرم که می گوید "سلام عزیزم" و لبخند پدرم به پیشوازم می آیند. هدیه ی کوچکی که از خیریۀ دانشگاه برای مادر خریده ام هنوز درست به او نداده ام که مهمان هایمان می رسند. 

نشسته ام و چای شبم را با مهمان ها می خورم، پاهایم ضعف می رود و فکر می کنم چه خسته ام و چه آرام و چه خوشبخت...

حالا هم آنچه در انتظار من است: صدای باران و نسیم خنکی که از پنجره در اتاق می پیچد، بخار چای و شوق خواندن چند صفحه کتاب



پ.ن. در تکمیل پست قبل:
* دیوان سنایی؛ تصحیح مرحوم مدرس رضوی؛ انتشارات سنایی
* کارکردهای ذهنی در جوامع عقب مانده؛ لوی- برول، لوسین؛ موقن، یدالله (مترجم)؛ نشر هرمس
* تشیع و تصوف تا آغاز سدۀ دوازدهم هجری؛ شیبی، کامل مصطفی؛ ذکاوتی قراگزلو، علیرضا (مترجم)؛ انتشارات امیرکبیر

بوی ورق های زندگی

پارسال هم عناوین کتاب هایی که از نمایشگاه خریداری کردم را نوشتم (+). حالا هم به بهانۀ دعوت سوفیای عزیز (+) از کتاب هایی که خریدم می نویسم. می دانم این کار دقیقا آن چیزینیست که به آن دعوت شدم اما اگر این کتاب ها ارزشمند نبودند وقت و سرمایۀ خود را صرف خریدشان نمی کردم.

* نشر نی دست به نشر نمایشانه هایی از سرتاسر دنیا زده است که ترجمه شان زیر نظر آقای "تینوش نظم جو" انجام می شود. برای کسانی که به نمایشنامه علاقه دارند، مجموعۀ خوبی است که ترجمۀ خوبی هم دارند. نعدادی از این آثار را نداشتم که تهیه شان کردم. با عناوین:

داستان یک پلکان؛ بوئرو بایخو، آنتونیو
در خانه ایستاده بودم و منتظر بودم باران بیاید؛ لاگارس، ژان-لوک
پزشک نازنین؛ سایمون، نیل
آدریانا ماتر؛ معلوف، امین
همۀ افتادگان؛ بکت، ساموئل

شش عنوان از این مجموعه که شامل بیست و سه نمایشنامه است، از نویسندگان ایرانی است که به دلایلی از خریداری آنها صرف نظر کردم.

* هاویه؛ خسروی، ابوتراب؛ نشر مرکز
   دیوان سومنات؛ خسروی، ابوتراب؛ نشر مرکز

به خوانندۀ این کتاب ها در کنار رمان "اسفار کاتبان" (نمونه ای از نثر کتاب + و +) مطالعۀ کتاب "کاشیگری کاخ کاتبان" که نقدی است بر آثار ایشان را پیشنهاد می کنم. البته نثر این کتاب اصلا مناسب نقد و تفسیر نیست و بیشتر نثر ادبی است تا علمی اما مطالب کتاب جالب است.

* تاریخ غزنویان؛ باسورث، کلیفورد ادموند؛ انوشه، حسن (مترجم)؛ انتشارات امیر کبیر

* تمدن اسلامی در قرن چهارم هجری؛ متز، آدام؛ ذکاوتی قراگزلو، علیرضا (مترجم)؛ انتشارات امیرکبیر

* دیوان عنصری بلخی؛ دبیرسیاقی، محمد (مصحح)؛ انتشارات سنایی

دیوان این شاعر کتابی نیست که همه کس حتی آنها که کارشان ادبیات است خریدارش باشند. به همین سبب چاپی که از این کتاب انتشارات سنایی عرضه کرده است متعلق به سال 1363 است که در انبار مانده بوده تا امروز. و البته قیمتش را به 7000 تومان افزایش داده اند.

* شرف نامه؛ اقبال نامه و لیلی و مجنون نظامی با تصحیح "حسن وحید دستگردی" که توسط نشر قطره منتشر شده است. 

* دُرۀ نادره (تاریخ عصر نادرشاه)؛ استرآبادی، میرزامهدی خان؛ شهیدی، سید جعفر (تصحیح و تحشیه)؛ انتشارات علمی و فرهنگی

* از سرود یاران تا مزامیر گل سرخ (پیشگامان شعر امروز عرب)؛ اسوار، موسی؛ انتشارات سخن

از محاسن کار آقای اسوار یکی این است که متن اصلی را هم در کنار ترجمۀ خود ذکر می کنند.




متاسفانه باید بگویم وضع نشر حداقل در حوزۀ ادبیات بسیار خراب است. همین بس که هیچ کدام از کتاب هایی که ذکر کردم چاپ اول نیستند و در سالهای پیش به بازار کتاب عرضه شده اند. کتاب جدیدی هم که چشمگیر باشد ندیدم. تو خود بخوان حدیث مفصل ازین مجمل

به بهانه ی هفتۀ معلم

در جلسه اولیا و مربیان، خانم توسلی پرسیده بود: "مادر اون دختر بچه که با سر مدادیش برای بچه ها قصه می گه کیه؟ همون که وقتی من دارم برگه صحیح می کنم ساعت ها بچه ها رو با قصه هاش آروم نگه می داره؟ مادر رامک؟" و مادرم که تعجب کرده بود که که آن دخترک کلاس اولی منم.

شش، هفت سال بعد، خانم توسلی یا همان معلم کلاس اولم، مادر را در خیابان دیده و شناخته بود و گفته بود که من را یادش هست و اینکه هم محلی شده ایم. با مادربزرگ هم آشنا شده بود. اما من ِ سیزده، چهارده ساله اصلا حواسم به گذشته ها نبود. مادر و مادربزرگ و معلمم گاهی همدیگر را هنگام خرید می دیدند.

پنج سال پیش شماره اش را داده بود به مادر که دلم برای رامک تنگ است. و حالا من قدر آنچه گذشته بود را می دانستم. در خانه اش را که باز کردم، خاطرات هفت سالگی ام و صدای گچ ِ بر روی تخته و آن سرمدادی و قصه گفتن هایم همه و همه در جایی ته ِ قلبم روشن شد. چند ساعتی با هم چای خوردیم و عکس نگاه کردیم. برایم از فرزندانش گفت و همسر مرحومش. موقع خداحافظی نامه ای را که برایش نوشته بودم دادمش. دو روز بعد زنگ زد. می گریست. گفت برای همه ی بچه هایم نامه ات را خوانده ام. گفت خوشحال است به خاطر همه ی آن سال ها که معلم بوده. و من فقط گفتم "خواستم بدانید دوستتان دارم"

یک ساعت پیش که تلفن را برداشت گفتم "رامکم". شناخت. حال همه مان را پرسید. حتی حال مادربزرگ را که من گفتم همه خوبیم. در جواب سوال هایش گفتم که خانه ی مادربزرگ نزدیک خانه اش است که گفت: "یک روز که آنجا بودی بگو می آیم دم ِ خانه که ببینمت" و من قول دادم هفته ی آینده به دیدنش روم.

شادی های کوچک زندگی

عکسی است از یک اثر هنری. یک گلدان شیشه ای که در آن چند شاخه گل سرخ است. خریده ام و چسبانیده ام داخل در کمد. حالا هربار در کمد را باز می کنم لبخند می زنم.



پ.ن. RFN محترم، نمی توانم برایتان نظر بگذارم.

بازی آرزوها


من آرزوهایم را به قیمت آرامش فروختم...



پ.ن.1. با تشکر از مارکو (+)
پ.ن.2. مدتی به نظرات جواب نمی دهم مگر جواب خاصی لازم باشد.