صبح جمعه، بیست و ششم آبان

سخن گفتنت قالی ایرانی است
و چشمانت دو گنجشک دمشقی
که میان دیوارها پرواز می‌کند
و قلبم همچون کبوتری بر فراز آب‌های دستانت سفر می‌کند
و دمی در سایۀ دستبندت آرام می‌گیرد
من تو را دوست دارم*





چای خوردن من و مادرکم، ساعتی پیش


* نزار قبانی

کلّ شی‌ء یمکن إخفاؤه، إلّا خطوات امرأة تتحرّک في داخلنا (21)

ای جانیان لحظۀ عصیان
رفاقتی
در من نمانده است
نه صبری، نه طاقتی*


این زن منم. این زنی که نمی‌شناسمش. این زنی که پیچیده‌تر از آنی است که می‌نماید. نمی‌شناسمش. مرا تا سر حد جنون می‌ترساند. خودش ترسیده است. مشوش و مضطرب است. نه نگاهش آرام می‌گیرد و نه خیالش. کلمات پاسخش را نمی‌دهند، شک موریانه‌ایست که او را می‌خورد. با این حال ایستاده برابرم. رخ به رخ. می‌ترساندم....

چند پاره شده‌ام... هزار تکه شده‌ام... چون آینه‌ای که بشکند ریخته‌ام برابرم. هر طرف خودم را می‌بینم... مجموع نمی‌شوم.


* حمید مصدق

جمعه به مکتب آورد

با همکلاسی‌ها قرار می‌گذاریم غیبت کنیم... کلاس‌های صبح را نرویم، همه با هم یادمان برود کارمان را تحویل دهیم... در آخر همدیگر را نگاه می‌کنیم و می‌گوییم «ولی کلاس عصر را برویم».

همه‌مان قبل از کلاس می‌گوییم که دلمان چای و خواب و استراحت می‌خواهد، اما بعد از کلاس وجدی در پاهایمان هست که می‌گوییم بیایید فلان مسیر را پیاده برویم.


جمعه، دوازدهم آبان ماه

محبوبم
زمان، خلیفۀ زمان را از میان خواهد برد...
و سروری از آن گیس‌باف‌های بلند خواهد بود
و کلام زیبا*


میان تمام این روزها و دقایقی که صدای هیاهوشان گوش‌هامان را پر کرده است و غباری که مقابل دیده‌هامان را گرفته، می‌شود قدری تن به آفتاب نیمه‌جان پاییزی داد، چایی نوشید، شعری خواند و لبخندی خاموش بر لب نشاند که هنوز تا به آخر داستان راه درازی مانده است.




* نزار قبانی

خمار صد شبه دارم (6)

ای قلب در به در!
از یاد مبر که ما
-من و تو-
عشق را رعایت کردیم*


زن دیگر صدایش هم پیر شده بود، دستان پر چین و چروکش را در هوا تکان می‌داد و حرف می‌زد. تعریف می‌کرد از شوهرش که پارکینسون دارد و شب‌ها چنان می‌لرزد که نمی‌تواند بخوابد. زن گفت هر شب بدن نحیف مردش را محکم در آغوش می‌گیرد تا لرزش‌ها کمتر اذیتش کنند، بلکه ساعتی بخوابد. زن گفت: یادم نرفته است که در روزگار جوانی بازوها و آغوش او پناه من بود.
زن خسته بود، اندوه داشت و شب‌های بی‌خوابی، اما چشمانش می‌درخشید.


*شاملو