صبح جمعه، بیست و ششم آبان
سخن گفتنت قالی ایرانی است
و چشمانت دو گنجشک دمشقی
که میان دیوارها پرواز میکند
و قلبم همچون کبوتری بر فراز آبهای دستانت سفر میکند
و دمی در سایۀ دستبندت آرام میگیرد
من تو را دوست دارم*
چای خوردن من و مادرکم، ساعتی پیش
* نزار قبانی

اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه