جمعه به مکتب آورد
با همکلاسیها قرار میگذاریم غیبت کنیم... کلاسهای صبح را نرویم، همه با هم یادمان برود کارمان را تحویل دهیم... در آخر همدیگر را نگاه میکنیم و میگوییم «ولی کلاس عصر را برویم».
همهمان قبل از کلاس میگوییم که دلمان چای و خواب و استراحت میخواهد، اما بعد از کلاس وجدی در پاهایمان هست که میگوییم بیایید فلان مسیر را پیاده برویم.
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۱ ساعت 11:7 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه