دلم هواى برادرکم را کرده است... برادرکم که به دنيا آمدنش يادم هست، برادرکم که زورم نمى رسيد بغلش کنم و مى نشستم رو زمين و مى گذاشتندش روى پايم. برادرکم که به "استخوان" می گفت " اُخدِدون". برادرکم که حالا قدم تا سر شانه هايش شده. برادرکم که مهربان است و آرام است و حامى. برادرکم که وقتى اخم مى کند به سادگى اخمش باز نمى شود. برادرکم که گاهى مرا مى ترساند و گاهى وسايلم را جايى مى گذارد که دستم نمى رسد بردارمشان. برادرکم که دوست دارم وقتى در اتاقش به کارهايش مى رسد بروم و روى تختش بخوابم. برادرکم که دوست دارد وقتى تلويزيون نگاه مى کند سرش را روى پاى من بگذارد. برادرکم که دنبال بهانه ايست تا کنايه اى به "اين علوم انسانى ها" بگويد. برادرکم که از من انتقاد مى کند بعد شانه هايش را بالا مى اندازد و مى رود. برادرکم که امسال دانشگاه يزد قبول شده است... دلم هواى برادرکم را کرده است.