یکصد و چهل و شش
عاشق مشوید اگر توانید
تا در غم عاشقی نمانید
این عشق به اختیارٍ کس نیست
دانم که همین قَدَر بدانید
هرگز مبرید نام ِ عاشق
تا دفتر ِ عشق برنخوانید
آب رخ ِ عاشقان مریزید
تا آب ز چشم ِ خود نرانید
معشوقه رضای کس نجوید
هر چند زدیده خون چکانید
این است رضای او که اکنون
بر روی ِ زمین یکی نمانید
این است سخن که گفته آمد
گر نیست درست٬ بر مخوانید
این است نصیحت ِ سنائی
عاشق مشوید اگر توانید
پ.ن. از این قشنگ تر نمی شد که کسی با جستجوی "بستنی رامک" برسد اینجا!
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد ۱۳۸۸ ساعت 19:38 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه