گلدونه
بعد از اینهمه وقت، دیدنت برایم شیرین است. و با هدیه ات شیرین ترش می کنی و من خودم را سرزنش می کنم که چرا به فکرم نرسید. خیلی دور بودیم در این ماه ها و ما چه قدر به هم نزدیکیم. برایت گفته بودم که خدا دوستان خوبی به من هدیه می کند و حالا امروز کنار تو دوست جدیدم نشسته بودم.
میلاد دوستی مان را دوست دارم. مرسی
پ.ن. امروز "گلدونه" را بالاخره دیدم.
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 23:9 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه