یکصد و هفتاد و سه
به سمتش می روم که پوستش را لمس کنم. اما نزدیک می شوم می فهمم که فقط با نوازشش دلم آرام نمی گیرد. دست دراز می کنم و به آغوشم می آید. پاهایش را دور کمرم حلقه می کند و دستانش را می گذارد روی بازوهایم. زبری پوستش کمی اذیتم می کند اما دوستش دارم. به دوربین نگاه می کنم و لبخند می زنم برای داشتن عکسی یادگاری از من و یک بچه ی اوران گوتان.
پ.ن. املای "اوران گوتان" را درست نوشتم؟ لابد می دانید که از انواع میمون هاست دیگر.
اضافه می شود: توضیحی که شیخ ادیب فرمودند "اورانگ(=آدم) - اوتان(=جنگل)"
+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 21:34 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه