در زندگی ام هیچگاه نترسیده ام جز آن زمان که روبه روی آن آبی بیکران ایستاده بودم. شاید نامش ترس نیست. وحشتی که از حضور در میان آن شوری عمیق داشتم. سرمای آب بر پایم لرزی بر وجودم می انداخت. وحشتی گنگ از چیزی که نمی دانم چیست. در یک تصمیم ناگهانی می خواهم این یک وحشت هم از زندگی ام حذف کنم. و شوق کشف یک لذت جدید مرا می کشاند سمت قایق. می روم... میان آن آبی شور بی کران. ضربه های دانه های باران بر صورتم مثل سیلی باد می ماند. از نرده های قایق بالا می روم. باد موهایم را پریشان می کند. وحشت از جایی در اعماق قلبم به همه ی رگ هایم جاری می شود. پایم را بلند می کنم. چشمانم را می بندم و یک نفس عمیق و حالا هر قدر پایین می روم پایم به جایی نمی رسد. خنده ام می گیرد و دست و پایی می زنم و سرم را که می آورم بیرون می خندم. نمک ریه هایم را هم سوزانده است. وحشتی نیست، لذتی است از شنا در یک آبی شور بی کران بارانی.