در اعماق دلم جایی هست که سرشار از دلواپسی است. کلاس را تاب نمی آورم. اجازه می گیرم و خیلی زود کلاس را ترک می کنم. استاد فقط لبخند می زند.
در کتابخانه نشسته ام و به جای هر مطلبی رمان می خوانم. یک موسیقی آرام هم در گوشم زمزمه می کند اما این داستان با آن اسم شخصیت هایش...
دوست دوران دبیرستانم است که روبه رویم نشسته و نگاهش که با نگاهم تلاقی می کند لبخند می زند و می گوید: "خوشحال باش دوستم."
دوست دیگری کنارم نشسته است و درس می خواند. ناگهان بی مقدمه می گوید: "اصلا چرا ما با هم مثل قدیم ها حرف نمی زنیم؟ خیلی وقته یک گپ طولانی نداشتیم..."
دوستی دور و مجازی که تنها یکبار دیدمش، آن هم چند ماه پیش و اینک چند روزی است عروس شده و دو ماهی می شود خبری از من ندارد و آدرس اینجا را هم ندارد، sms می زند که: "کجایی خانوم؟"
چند تا sms مهربان از دوستی دیگر...
در کتابخانه که باز می شود، دوست دیگری کتابم را برایم می آورد که همکلاسی مان همه ی درس های استاد را برایم در آن نوشته است...

پ.ن. من درمانده ام در آنچه به آن وظیفه ی دوستی می گویند... من حتی درمانده ام در جواب دادن به sms ها و نامه ها و تلفن ها...

شاید بی ربط به یلدا اما:

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن
که شبی نخفته باشی به درازنای سالی