دویست و سی و دو
حالا می دانم که در انتظار زیباتر میشوم. بیشتر و مهربانتر لبخند می زنم. آرامتر راه می روم و کمتر سخن میگویم. حتما در صبوری کردنهایم دوست داشتنی تر می شوم که آدم های زندگی ام مرا در انتظار می گذارند.... آنها مرا در انتظار بیشتر دوست دارند.
اما انتظار یعنی از افتادن برگ درخت هم دلم بلرزد که خبری در راه است. از شنیدن نام آشنایشان قلبم تندتر بزند. انتظار یعنی صدای زنگ موبایلم را بشنوم در حالی که خاموش است. انتظار یعنی می دان چه کسی آنسوی زنگ تلفن است اما بگویم: شاید...
من خود ماندهام در همه ی صبوری کردنهایم. مانده ام که از کجا و کی برای خودم چنین حجمی از انتظار خریدهام که تمام نمیشود...
انتظار یعنی... کاش میدانستم من ِ در انتظار چگونه است...
مخاطب خاص:
در چشمانم نگاه کن! میدانی؟ زندگی نیازموده ارزش زیستن ندارد!
پ.ن. چون چند روزی نیستن نظرات را تاییدی می کنم.
اما انتظار یعنی از افتادن برگ درخت هم دلم بلرزد که خبری در راه است. از شنیدن نام آشنایشان قلبم تندتر بزند. انتظار یعنی صدای زنگ موبایلم را بشنوم در حالی که خاموش است. انتظار یعنی می دان چه کسی آنسوی زنگ تلفن است اما بگویم: شاید...
من خود ماندهام در همه ی صبوری کردنهایم. مانده ام که از کجا و کی برای خودم چنین حجمی از انتظار خریدهام که تمام نمیشود...
انتظار یعنی... کاش میدانستم من ِ در انتظار چگونه است...
مخاطب خاص:
در چشمانم نگاه کن! میدانی؟ زندگی نیازموده ارزش زیستن ندارد!
پ.ن. چون چند روزی نیستن نظرات را تاییدی می کنم.
+ نوشته شده در سه شنبه یکم دی ۱۳۸۸ ساعت 10:24 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه