نقطه ی آغاز نوشته هایم را گم کرده ام و در جستجوی یافتنش از اعماق دلم عبور می کنم. جایی که ساکت و دست نخورده مانده است که اگر روحم طغیان کند سنگ های زندگی بر هم سوار نمی شوند و من هنوز زندگی می کنم با خنده ها و گریه هایم. شاید نطقه ی آغاز باید خود زندگی باشد تا بتوان به نقطه ی پایان رسید. و چه آرام خواهم مرد اگر بدانم آرام زیسته ام و ...
کلمات حقیرند برای بیان ناگفته های روحم و روحم نمی داند من از جانش چه می خواهم. و هر لحظه پشیمان می شوم از نوشتن که نوشتن کار من نیست. من همیشه شنوای خوبی بودم اما گفتن شغل من نیست. کار من نگاه کردن است و لبخند زدن به همه ی آنچه که می بینم که من نقطه ی پایانم را با هیچ چیز عوض نمی کنم و....


شهریور 1388