استاد از کجا می شود شروع کرد؟ از خاطراتی که از 9 ماه شاگردیتان را کردن دارم؟ یا از همین چند ساعت پیش که خبر را خواندم؟ از کتاب هایتان؟ یا کلاس هایتان؟ یا لباس هایتان؟ صدایتان؟ خشمتان؟ درستان؟ از مشق دادن هایتان؟
رسم استادی کردن را می دانستید اما رسم شاگردی کردن را نیاموختید. من که همه ی هفته ی گذشته را دانشکده بودم و هیچ کس خبر نداشت که دیگر نیستید. و شاگردانتان که استادهای ما هستند و ما که آخرین گروه دانشجویانتان بودیم همه در پی زندگی خود.... رسمش این نیست... دلم از این می سوزد که رسمش این نبود...
نمی توانم از همه ی آنچه در ذهنم می گذرد بنویسم، بس که صدایتان در گوشم است که نگوییم تکواژ، که جمله بندی هایمان سراپا ایراد است...
بخشید استاد! من نمی دانم "دلم گرفته است" فعل مرکب است یا جمله ی ساده ی دو جزیی اما می دانم که دلم گرفته است... خیلی...