توفیق اجباری
در طی این دو، سه هفته ی گذشته برای
انجام کاری درسی مجبور شدم نزدیک به هزار صفحه شعر نو بخوانم. از شاملو، نیما،
خانلری، توللی، فروغ، بهبهانی، کسرایی، اخوان، حمید مصدق، شفیعی کدکنی و فریدون
مشیری.
این توفیق اجباری چند پیامد داشت که
مهمترین آن، درک روشن و تقریبا دقیق اختلاف سنت گرایان و نوپردازان است. منی که با
این نوع ادبیات غریبه نبودم، با خواندن بیشتر این شعرها احساس غربت می کردم. قبول
دارم که بخشی از این احساس ناشی از عادت و سلیقه من بود اما به جرئت می توانم
بگویم در این هزار صفحه، شعر ِ خوب کم خواندم. حالا خوب می فهمم آن زمان که نیما
اولین شعرهایش را سرود –که نسبت به شعرهای بعدی، قوی هم نیست- چرا و چگونه
معاصرینش برآشفتند. با توهین کردن موافق نیستم ولی خوب می دانم که اگر من هم آن
زمان بودم حتما خشمگین می شدم و واکنش نشان می دادم.
مرحوم دکتر فرشیدورد از آخرین افراد این
سنت گرایان خشمگین بود و تا جایی که می دانم دکتر مظاهر مصفا از آخرین های این
گروه هستند.
نمی خواهم بگویم همه ی نقدهایشان درست
است و به جا اما حالا بیشتر ریشه های این خشم را درک می کنم و اگر دوباره سر
کلاسشان می نشستم با ایشان همدلی می کردم تا بیشتر از خشمشان بگویند. همیشه حرف
هایی هست که به سبب خشم نصفه و نیمه زده می شود. کاش آنها بهتر حرف می زدند و کاش
ما بیشتر گوش می کردیم.
پ.ن. گاهی می شود که من از سر لج کاری
را انجام می دهم. حالا هم لج کرده ام مجموعه اشعار سیمین بهبهانی را بخوانم ببینم
چند بیت شعر خوب می شود در آن پیدا کرد.
بیت هایی که یافتم را قصد دارم اینجا بنویسم.
کسی اینجا هست که او را به معنای واقعی
کلمه "شاعر" بداند؟
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه