جغد سکوت در دل تو آشیانه کرده است
با لباس رسمی مشکی رنگ، در حالی که دخترک یک ساله در آغوشم به خواب رفته تازه بر صندلی نشسته ام که پسرک آرام و خجول نزدیکم می شود. با دست بر شانه ام می زند: "رامک جان؟" خسته ام. از آن وقت ها که نای حرف زدن ندارم اما با لبخندی بر لب می گویم "جانم؟" بی آنکه در چشمانم نگاه کند می پرسد: "می شود من جای شما بنشینم؟" حالا لبخندم پررنگ می شود با برق شیطنتی در چشمم، سوالی را می پرسم که جوابش را می دانم. "چرا؟" در جواب دادن تردید می کند اما خواسته اش مهم تر از آنست که به خاطر کمی اضطراب رهایش کند. "آخه من دوست دارم پیش کتی جون بشینم." دخترک تکانی می خورد، گردنم درد گرفته، سالن را که نگاه می کنم هیچ جای نشستن نیست. سرم را خم می کنم و در گوشش می گویم: "میشه بشینی فقط یه بوس به من بده" آرام گونه ام را می بوسد. و من با تمام خستگی و دردهایم جای خودم را به پسرک نه ساله ای می دهم که جسارت دارد برای آنچه می خواهد حرف بزند و می تواند بلند بگوید "من دوست دارم که..." و در دلم از او می خواهم که بیست سال دیگر هم همینقدر مرد باشد.
* * *
روی مبل دارز کشیده ام که پسرک می آید، و روی مبل کناری می نشیند. نگاهش می کنم که تردید دارد در گفتن چیزی که در دل دارد. عاقبت گوشی موبایلش را می گذارد بر روی میز و می رود. دارد دور می شود که بلند و رسا می پرسم: "اگر زنگ زد بگم کجایی؟" پشت به من دارد و دور می شود" "کی؟" با جواب من که "خودتی!" بر می گردد و فقط نگاهم می کند.لبخند می زنم: "دو تا چایی بریز با هم بخوریم و حرف بزنیم." و ما مدت ها حرف می زنیم و حرف می زند از دوست داشتن هایش و خواسته هایش و وقتی گوشی اش زنگ می زند لبخند می زند و در حالی که دور می شود به من چشمکی می زند. پسرک هجده سال دارد.
* * *
sms می زند: "می خوام ببینمت."
"بی ادب! این چه طرز حرف زدن با یک خانوم محترمه؟ بگو میشه ببینمت؟"
"لوس! حالا می شه ببینمت؟"
"نه"
می خوام باهات مشورت کنم؟"
"عاشق شدی؟"
"نمی دونم."
"میشه منو ببینی."
اینبار مرد جوانی که بیست و پنج سال دارد، روبه رویم نشسته است. می پرسد: هرچی بگم بین خودمون می مونه؟
- تا وقتی من صلاح بدونم بله.
- یعنی چی؟
- یعنی هر وقت صلاح بدونم به هرکی لازم باشه می گم.
- این درست نیست.
- درست بودنش رو من تعیین می کنم
- این دیکتاتوریه
- هرکس با قوانین خودش بازی می کنه
- من نمی خوام بازی کنم
- پس با خودش حرف بزن. از تردیدهات بگو بهش. براش از احساست بگو. ازش سوال بپرس. حق داره بدونه دیگه! بذار اگر می خواد، کنارت باشه و اگر نمی خواد یک طرفه پیش نرفته باشی. مرد باش و برو حرف بزن.
"بی ادب! این چه طرز حرف زدن با یک خانوم محترمه؟ بگو میشه ببینمت؟"
"لوس! حالا می شه ببینمت؟"
"نه"
می خوام باهات مشورت کنم؟"
"عاشق شدی؟"
"نمی دونم."
"میشه منو ببینی."
اینبار مرد جوانی که بیست و پنج سال دارد، روبه رویم نشسته است. می پرسد: هرچی بگم بین خودمون می مونه؟
- تا وقتی من صلاح بدونم بله.
- یعنی چی؟
- یعنی هر وقت صلاح بدونم به هرکی لازم باشه می گم.
- این درست نیست.
- درست بودنش رو من تعیین می کنم
- این دیکتاتوریه
- هرکس با قوانین خودش بازی می کنه
- من نمی خوام بازی کنم
- پس با خودش حرف بزن. از تردیدهات بگو بهش. براش از احساست بگو. ازش سوال بپرس. حق داره بدونه دیگه! بذار اگر می خواد، کنارت باشه و اگر نمی خواد یک طرفه پیش نرفته باشی. مرد باش و برو حرف بزن.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 22:16 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه