نه اینکه گمان کنید خاطرات مادربزرگ آزارم می دهد یا اینکه خندیدن یادم رفته است یا دیگر زندگی را دوست ندارم یا به هزار درد و مرض دیگر گرفتارم. نه! من فقط دلم می خواهد یک بار دیگر در خانه اش را که باز می کنم به جای سلام، اول بگویم: "پری جان؟" و بشنوم که می گوید "جانم؟" که من همه ی عمرم چنین کرده ام. هنوز زبان باز نکرده بودم و هنوز درست راه نمی رفتم که از طبقه ی بالا صدایش می کردم "پَ پَر؟"

منصفانه نیست مادربزرگ آدم صبح خوشگل کند که برود مهمانی و بعد دیگر برنگردد. تنها به خاطر خیابان و ماشین و سرعت... 

منصفانه نیست پدربزرگ آدم بزند بر سرش که "زن! من به تو گفتم بذار برسونمت!" و مادربزرگ آن موقع جواب داده باشد که "تا این باقالی را پاک کنی من برگشتم" و بر نگشته باشد...