زمان کودکی در مدرسه به ما آموختند که
زانوی زن شرمگاه است
خندۀ زن شرمگاه است
صدایش، از پشت سوراخ در، شرمگاه است
اینک
زن را گوسفند و شتر می‌بینیم
و همۀ عالم را رختخواب و هم‌آغوشی1

بعد از چند دقیقه نفس‌هایش آرام گرفت. با لبخندی بر لب حرف‌ زد. کمی بعدتر فهمید راه چاره‌ای ندارد. باید صبر می‌کرد تا ببیند چه می‌شود. از آرامش خودش در شگفت بود. در خیابان‌های غریب میان مردمانی نشسته بود که غریبه بودند، انگار او را از دنیای دیگری در آنجا نشانده بودند. سرش را تکیه داد به پنجره و فکر کرد این دقیقه‌ها تا آخر دنیا ادامه خواهد داشت. بالاخره رسیدند. هنوز سرگیجۀ راه در سرش بود که دید آنچه نمی‌خواست ببیند. زن فقط فکر کرد الان زمان تسلیم شدن نیست. باید آرام می‌بود. باید هشیاری‌اش را حفظ می‌کرد. دقایقی بعد همه چیز تمام شده بود. خیلی سریع اتفاق افتاد، از او عذرخواهی کردند و محترمانه بدرقه‌اش نمودند.
با خود فکر کرد با یک تماس ساده دیدارش را برهم بزند، برگردد خانه، پتو را بر سرش بکشد و با خود تکرار کند که تمام شد. اما صدای پدرش دوباره او را به خود آورد که زندگی جدالی پایان‌ناپذیر است و نباید آنچه گذشته، آینده را مخدوش کند.
در آن دقایقی که مجبور شد مدتی به انتظار بایستد، صندلی برایش آرزویی کوچک اما دور از دسترس به نظر می‌رسید. از وضعیت ناامن خودش خنده‌اش گرفت وقتی به نرده‌ها تکیه داد و حرکت موشی کنار پایش او را از جا پراند.
ساعاتی بعد، در گوشۀ امن اتاقش از سوال «راحت می‌خوابی؟» تعجب کرد. چند بار تکرار کرد « تمام شد». اما تمام نشده بود، تمام شب کابوس دید و فردایش تب کرد.

زن جایی در آن بعد از ظهر پاییزی تازیانه خورده است. با خود تکرار می‌کند تمام شد، اما رد درد در او مانده است. زن با خود فکر می‌کند کاش بگرید اما نمی‌داند چرا نمی‌تواند. کاش کسی بندهای بغض او را بگشاید...

دوشنبه، یازدهم مهرماه 1390
1. قسمتی از شعر «الخرافة» از نزار قبانی
پ.ن. عنوان مصراعی است از «نزار قبانی»: همه چیز را می‌توان پنهان کرد مگر گام‌های زنی که در درون ما راه می‌رود.