از اوحدی مراغهای
مباش بندۀ آن کز غم تو آزادست
غمش مخور که به غم خوردن تو دلشادست
مریز آب دو چشم از برای او در خاک
که گر بر آتش سوزنده در شوی بادست
کجا دل تو نگه دارد آنکه از شوخی
هزار بار دل خود به دیگران دادست
به خلوت ارچه نشیند برِ تو شاد مباش
که یارش اوست که بیرون خلوت استادست
اگرچه پیش تو گردن نهد به شاگردی
مباش بیخبر از حیلتش که استادست
کجا به نالۀ زار تو گوش دارد شب
که تا سحر ز غم دیگری به فریادست
ز نامهها که فرستادهای چه سود کز او
بر آن خورد که برش جامها فرستادست
گرت بسان قلم سر همینهد بر خط
بهوش باش که خاطر هنوز ننهادست
برافکن ای پدر از مهر او، برادر دل
نه خود ز مادر دوران همین پسر زادست
ببسته زلف چو مارش میان به کشتن تو
تو در خیال که گنجی به دستت افتادست
مده به شاهد دنیا عنان دل زنهار
که این عجوزه عروس هزار دامادست
اگر ز دوست همین قد و چهره میجویی
زمین پر از گل و نسرین و سرو شمشادست
ز روی خوب وفا مجوی که اهل معنی را
دل ز تعلق این صوت و صورت آزادست
جماعتی که بدادند داد زیبایی
اگر نه داد دلی میدهند بیدادست
کسی که از غم شیرین لبان به کوه دوید
رها کنش که هنوز از کمر نیفتادست
حلاوت لب شیرین به خسروان بگذار
که رنج کوه بریدن نصیب فرهادست
چه سود دارد اگر آهنین سپر سازیم
چو آنکه خون دل ما بریخت پولادست
نمودهای که دگر عهد میکند با ما
مکن حکایت عهدش که سست بنیادست
نصیحتی کنم یادگیر و بعد از من
بگوی راست که این ز اوحدی یادست
غمش مخور که به غم خوردن تو دلشادست
مریز آب دو چشم از برای او در خاک
که گر بر آتش سوزنده در شوی بادست
کجا دل تو نگه دارد آنکه از شوخی
هزار بار دل خود به دیگران دادست
به خلوت ارچه نشیند برِ تو شاد مباش
که یارش اوست که بیرون خلوت استادست
اگرچه پیش تو گردن نهد به شاگردی
مباش بیخبر از حیلتش که استادست
کجا به نالۀ زار تو گوش دارد شب
که تا سحر ز غم دیگری به فریادست
ز نامهها که فرستادهای چه سود کز او
بر آن خورد که برش جامها فرستادست
گرت بسان قلم سر همینهد بر خط
بهوش باش که خاطر هنوز ننهادست
برافکن ای پدر از مهر او، برادر دل
نه خود ز مادر دوران همین پسر زادست
ببسته زلف چو مارش میان به کشتن تو
تو در خیال که گنجی به دستت افتادست
مده به شاهد دنیا عنان دل زنهار
که این عجوزه عروس هزار دامادست
اگر ز دوست همین قد و چهره میجویی
زمین پر از گل و نسرین و سرو شمشادست
ز روی خوب وفا مجوی که اهل معنی را
دل ز تعلق این صوت و صورت آزادست
جماعتی که بدادند داد زیبایی
اگر نه داد دلی میدهند بیدادست
کسی که از غم شیرین لبان به کوه دوید
رها کنش که هنوز از کمر نیفتادست
حلاوت لب شیرین به خسروان بگذار
که رنج کوه بریدن نصیب فرهادست
چه سود دارد اگر آهنین سپر سازیم
چو آنکه خون دل ما بریخت پولادست
نمودهای که دگر عهد میکند با ما
مکن حکایت عهدش که سست بنیادست
نصیحتی کنم یادگیر و بعد از من
بگوی راست که این ز اوحدی یادست
پ.ن. اگر حوصله کردید بعد از این غزل، این (+) را بخوانید.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۰ ساعت 17:48 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه