کتاب را یک روزه خواندم. همین امر نشان دهتدۀ جذابیت کتاب است. قصد داشتم مطلبی درباره‌اش بنویسم اما چون در نوشتن بسیار تنبلم تا امروز این کار انجام نشد. الان هم نمی‌نوشتم اگر قرار نبود عصر کتاب را به صاحبش برگردانم.

چون یک ماه و نیم از آن روزی که کتاب را خواندم گذشته است، جزییات در ذهنم نیست، برای همین مجبورم به چند نکته‌ای که حین خواندن یادداشت کردم بسنده کنم.

1. بیشتر داستان از زبان «شورا» روایت می‌شود. اما شیوۀ روایت یکدست نیست. گاهی ناگهان و بدون هیچ توجیهی راوی سوم شخص و دانای کل می‌شود. این موضوع چنان توی ذوق من زده که در کاغذ کوچک یادداشتم چهار بار به آن اشاره کرده‌ام.

2. هرچه داستان به زمان حال نزدیک‌تر می‌شود، ذهن شورا مشوش‌تر می‌شود و این موضوع نه با توصیف حال شورا و کلمه که با شیوۀ نوشتن به خوبی نشان داده شده است. تصاویری که توصیف می‌شود کوتاه وتکه تکه می‌شوند و تشویش و آشفتگی را به ذهن خواننده منتقل می‌کنند.

3. در قسمت‌هایی از داستان شورا با دوستانش فرانسوی صحبت می‌کند. این را خواننده از آنجا می‌فهمد که دوستانش فرانسوی هستند و یا نویسنده می‌گوید که «به فرانسه گفتم» یا «کلمۀ فرانسه یادم نیامد». اما در آخر کتاب شورا با دخترش انگلیسی حرف می‌زند و جملات چنین نوشته شده‌اند «آر یو ویت می؟». این کار واقعا خوب نیست. حداقل کاری که نویسنده می‌توانست بکند این بود که بگوید «به انگلیسی گفت» یعنی همان کاری که با فرانسه حرف زدن اشخاص کرده و یا حداقل جملات را با فونت انگلیسی بنویسد.

این‌ها نکاتی بود که من نوشته بودم. الان که به کتاب فکر می‌کنم خاطرۀ خوبی از خواندنش دارم. مخصوصا یادم می‌آید که غربت و سختی‌هایش خوب لابه لای داستان تنیده شده بود.