به نظر هر شب و روزم سالی است
گرچه خود عمر به چشمم باد است1



زن مثل همیشه از فکر دکتر رفتن کلافه شد، حتی دلش خواست در را کمی محکم‌تر ببندد. بعد به خودش گفت حال که باید برود بهتر است دنیا را سخت نگیرد. در راه اما فکرهای دیگری در سرش ریخت. سعی کرد چهرۀ دکترش را به خاطر بیاورد، نتوانست. فقط صدایش در سرش می‌پیچید. صدایش سر پرستارها داد می‌زد که چرا عجله نمی‌کنند. صدایش به او می‌گفت «دختر! تموم شد، خیالت راحت».
رسیده بود جلوی میز منشی مطب. سنش را که گفت یادش آمد که ده سال از آخرین دیدارش با دکتر می‌گذرد. دلش تنگ شد. خوشحال شد که آمده است. در تمام یک ساعت انتظار به آن سال‌های دور فکر کرد. سال‌های اعتمادش به لبخند او. هنوز در حال و هوای خودش بود که صدای مادرش را شنید که گفت «دخترتان دوباره آمده». سر بلند کرد و دوباره آن لبخند را دید. آن صدای بلند و رسا را هم شنید که از او از درسش می‌پرسید و کارش و دردش، و نگاهش را دید که پر از محبت بود. دست و پایش را گم کرد تا مرد خندید و گفت: هر کس راجع به شانه‌ات حرف زده از حسودی‌ش بوده.
زن خندید.
ساعتی بعد زن دیگر به درد گردنش فکر نمی‌کرد.


1. بخشی از شعر «رانده» سرودۀ شاملو
2. اینجا (+) چند تا غزل خوب از عماد خراسانی بخوانید.
پ.ن. عنوان مصراعی است از «نزار قبانی»: همه چیز را می‌توان پنهان کرد مگر گام‌های زنی که در درون ما راه می‌رود.