درد که تنها در نسوج تن آدمی پرسه نمی‌زند. گاهی هم ساکن
اشیاء می‌گردد. حتی ممکن است در قاب عکسی منزل کند یا
حتی در الفاظ یک صدا. باید کلمه بهترین مکان برای سکونت درد
باشد که آدمی رنجش را در کلمه مستحیل می‌کند و بر صفحات
کاغذ می‌نویسد تا درد را دور از خود محبوس کلمات کند.
1


مدت‌های زیاد به این فکر کردم که چه می‌شود که بعضی می‌توانند متن‌های طولانی بنویسند و من نمی‌توانم؟ آیا چیزی در ذهنم نیست؟ آیا نوشتۀ آن‌ها حاوی دردی است که من نکشیده‌ام؟ چند بار آمدم نوشتم من در نوشتن تنبلم. این شد جواب؟ نه. جواب جای دیگری است. جواب آنجاست که من به خودم می‌گویم بگذار فلان کار را بکنم بعد می‌نویسم. اول فلان چیز را بخوانم بعد بنویسم. شام بخورم بعد. دوستم را ببینم بعد... و روزگارم می‌گذرد بی‌نوشتنی. و اعمالم؟ همان که عنوان می‌گوید، با باد می‌رود. کلماتم هم. بعد من سنگین می‌شوم. مثل دیروز.

دیروز صبح زود بیدار شدم. شش صبح. شبش خوب نگذشته بود. نشان به آن نشان که میان ناهشیاری‌های سر درد و سیاهی رفتن‌های چشمم در جواب دوستم اس.ام.اس زده بودم «بیچاره مغزم داره از کار می‌افته». شش صبح بیدار شدم چون شنبه صبح کار را قبول کرده بود. باید قبل از بیرون رفتن از خانه کتاب را می‌خواندم. بله. من کتاب را نخوانده کار را قبول کرده بود. کتاب را خواندم و نفهمیدم که دقیقا چه از من خواسته‌اند. سرم بر شانه‌هایم سنگینی می‌کرد. دلم می‌خواست بروم زیر لحاف و چشمانم را ببندم و یک «به چهنم» زیر لب بگویم. اما لیوان بزرگ آب پرتقال مادر یادم آورد که تا جهنم هنوز خیلی راه مانده. ساعت هشت من کتاب را خوانده بودم و باید تکلیفم را روشن می‌کردم. می‌توانستم حدس بزنم که آنجا هیچ کس زودتر از ساعت 9 جواب مرا نخواهد نداد. یکی دو ساعت انتظارم را با گلدوزی گذراندم. به دختر دایی قول داده‌ام که تابلویی برای دیوار اتاقش بدوزم. ساعت 9:30 تا 10 تلفن‌ها اشغال بود. به خاطر گلدوزی کردن و سری که خم شده بود حس می‌کردم خون پشت چشمانم جمع شده. بوق اشغال تلفن کلافه‌ام می‌کرد. چرا دنبالش را می‌گرفتم؟ چون اگر جواب می‌دادند شاید لازم نبود که از خانه بروم بیرون. شاید آن زمان می‌توانستم کمی سرم را بر روی بالش بگذارم. جواب ندادند. دیدم اگر 11 جواب دهند و بخواهند من کار را انجام دهم آن وقت دیگر به کتابخانه نمی‌رسم. از خانه رفتم بیرون. پا که در حیاط گذاشتم فهمیدم خیلی کمتر از آنچه باید لباس پوشیده‌ام. آن «به جهنم» را اینجا گفتم.

سوار تاکسی که شدمسرم را تکیه دادم عقب و چشمانم را بستم. همان‌جا بود که فکر کردم کاش می‌شد همان موقع این صفحه را باز کنم و بنویسم. بنویسم که چرا سرم سنگین است. بپرسم که شما هم گاهی بی‌دلیل زخم‌هایتان باز می‌شود؟ بپرسم بیست و شش سال برای اینهمه خاطره کم نیست؟ یادم آمد آن سال‌های دور کسی گفته بود که از سال پیش دانشگاهی و تابستان بعدش لذت ببرم، چون همه در این یک سال سعی می‌کنند در پنبه حفظم کنند و من مسئولیتی ندارم جز درس خواندن. راست می‌گفت. مسئولیتی نداشتم. اما در همان سال بود که صبح آمدم دم در که بروم مدرسه و دیدم آن عزیز دوست داشتنی نشسته روی پله‌های کوچه منتظر که مرا ببیند بعد برود بیمارستان. همان جا بود که بغضم را خوردم تا مدرسه و بعد تا خود ظهر گریستم. که دبیر ادبیاتمان مرا نشاند روبه رویش گفت برایت فال حافظ می‌گیرم. و همان زنگ تفریح بود که دبیر زبان به معلمان دیگر گفته بود «این توی کنکور هیچی نمی‌شود.» بی‌انصافی را همانجاها یاد گرفتم. توی تاکسی بودم و دلم می‌خواست بپرسم شما بعد از کنکورتان چه کردید؟ من سوار ماشین شدم و رفتم به دیدن همان عزیز. چون هیچ حالش خوب نبود. توی تاکسی بودم و فکر می‌کردم هر کس سهم خودش را از رنج دارد. و اصلا نوشتن این چیزها بیهوده است. بعد کسی در من ندا می‌داد که کجا تعهد داده‌ای از رنج‌هایت نگویی؟ اصلا چرا دیروز همه چیز هوار شده بود روی سرم؟ چرا یادم آمد فلج شدن تدریجی آن نازنین را؟ آن لحظه‌ای که فقط دست راستش کار می‌کرد؟ و من کنارش دراز کشیدم و با تقلا دستش را دورم حلقه کرد و من اینقدر همان طور خوابیدم تا تنم خواب رفت و بعد بی‌حس شد و بعد درد گرفت اما ته دلم می‌گفتم این آخرین بارهایی است که می‌تواند در آغوشت بگیرد. شبی از شب‌های اسفند ماه 5 سال پیش بود که دخترش تماس گرفت گفت تا چند ساعت دیگر مادرمان می‌رود. من نرفتم خانه‌شان. ماندم خانه و لباس‌های سیاهم را اتو کردم. صبحش سراپا سیاه رفتم سر کلاس امین پور. آن موقع تقریبا دو سال از حرف آن دبیر زبان می‌گذشت. رتبۀ کنکورمان که آمد زنگ زدم به مدیرمان و گفتم به خانم فلانی سلام مرا برسانید.

توی تاکسی نشسته بودم و سرم سنگین بود. خنده‌های آن پیرمرد عزیز در گوشم می‌پیچید و من دلم می‌خواست که یادم برود. دلم می‌خواست آخرین باری که اتاقش را دیدم یادم نیاید. دخترش که در را باز کرده بود و گفته بود «فقط تو برو تو چون تو را خیلی دوست داشت» ده سال گذشته است و من هنوز آن روزها را یادم نرفته است. چیزهای دیگری هم هست. اما من قصد ندارم همه چیز را اینجا و الان روایت کنم. یکی باید باشد که من همه چیز را برایش بگویم. یکی که همه چیز را بنویسد و حرف نزند. نگاه کند و بگذارد پراکنده بگویم. آشفته روایت کنم. و نیست.

رسیدم دانشگاه. باد می‌آمد. سردم بود. دوباره بچه‌ها توی سالن دانشکده بساط خیریه علم کرده بودند و قاب عکس و گوشواره و خوراکی و عروسک می‌فروختند و چند جلد هم از این حافظ‌های تزیینی. دخترک بلند داد زد رامک بیا از اینا بخر. من داشتم شمارۀ آن دفتر را می‌گرفتم. ته دلم از اینکه اینجور نامم را وسط دانشکده هوار بزنند بدم آمد. رفتم همان سمت تا دیگر حرفش را تکرار نکند. تلفن را بالاخره برداشتند. ساعت 12. خانم فلانی نبود. آن روز اصلا به دفتر نمی‌آمد. خودم را کشاندم تا بانک. 3400 تومان پول ریختم به حساب دانشگاه تا مدرک کارشناسی‌ام را ارسال کنند درب منزل. و من نمی‌دانم اگر نخواهم دانشگاه به من لطف کند چه کسی را باید ببینم. فیش را که بردم تحویل آموزش دهم تعطیل کرده بودند. رفتم کتابخانۀ مرکزی و بین میزهای تالار ابوریحان راه رفتم. این میزهای جدید را کدامتان دیده؟ این میزها خیلی باریکند. چطور انتظار دارند دو نفر رو به روی هم پشت اینها بنشینند؟ سرم گیج می‌رفت. دو تا رمان برداشتم و آمدم بیرون. کتابی که می‌خواستم را فقط تالار مولفان داشت. از چند نفر پرسیدم این تالار مولفان کجاست که من هفت سال است ندیدمش؟ هر کدام از کارکنان کتابخانه یک جوابی دادند. رئیسشان را پیدا کردم. در این سال‌ها همدیگر را به خوبی می‌شناسیم. همیشه در جوابم صبور بوده و مهربان. از آن آدم‌ها که باعث می‌شوند نسیم خنکی دورشان بوزد. گفت تالار مولفان در موسسۀ لغتنامۀ دهخداست. آمدم دانشکده. آموزش هنوز بسته بود. بعد از ناهار دوباره رفتم. در اتاق دانش آموختگان (یعنی این الان معادل فارغ التحصیلانه؟) بسته بود. از اتاق رو به رو پرسیدم این خانم کو؟ گفتند نیست. برو هفتۀ دیگه بیا. خون پشت پلک‌هایم بود، زخم روی صدایم. یادم نیست چه جوابی دادم. که خانم دیگری آمد در اتاق را باز کرد و مدارک مرا گذاشت لای پرونده‌ام. کارت کارشناسی‌ام را هم بعد سه سال تاخیر تحویل دادم. آیا دلم فشرده شد؟ نه. سردم بود.

بعد رفتم بخش مرجع کتابخانۀ دانشکده. «جمهرة رسائل العرب» خواندم. نخواندم. ورق زدم و دیدم نامه چه خوب است. که چه قدر دلم نامه می‌خواهد. در جواب آرزوهای کوچک خودم پوزخند زدم. کتاب را بستم و رفتم بوفه. اکرم و مریم را دیدم. حرف خاصی نزدیم. فقط صدایی در سرم پیچیده بود. صدا دلش برای خنده‌هایمان تنگ شده بود. صدا یادش می‌آد زمانی را که اکرم از خنده پا بر زمین می‌کوبید و ما هی می‌گفتیم هیســـس! صدا یادش بود آن روزی را دوباره معده درد سراغ اکرم آمده بود و من بلند بلند تمام ترجیع بند سعدی را در بوفه برایش خواندم. که چند نفر دیگر هم سر میزهای دیگر سکوت کرده بودند و گوش داده بودند.

بعد از کلاس که سوار مترو شدم یکی از دوستان دوران راهنمایی و دبیرستان مادرکم را دیدم. نان خریده بود. یکی‌اش را جدا کرد و داد به من. گفت ببر با دوستم بخورید. گفتم من رویم نمی‌شود. آخه چه کاریه؟ بعد که برای مادرکم تعریف کردم گفت خجالت نداره، دوستم برایم نان فرستاده. من داشتم می‌شمردم که چند تا از دوستانم دیگر در وطنم زندگی نمی‌کنند؟

شب جلوی تلویزیون نشسته بودم که دخترک زنگ زد. لیلی عزیز که یک روزی باید از او بنویسم. فقط از او و با هم بودن‌هایمان. و حرف زدیم. اینقدر که وقتی تلفن را قطع کردم آرام بودم. صداها خفته بودند. تلفن را گذاشتم پایین تخت و چشمانم را بستم. من از صداها و رنج‌ها حرف نزده بودم. با او از شیوۀ مقاله‌نویسی گفته بودیم و اینکه باید همدیگر را ببینیم. از بی‌نظمی آموزش و 3400 تومان پول بی‌زبون.


1. از «رود راوی» از اثر ابوتراب خسروی
پ.ن.1. عنوان بخشی از آیۀ 18 سورۀ ابراهیم است: اعمالشان همچون خاکستری است که بادی تند در روز طوفانی بر آن بوزد.
پ.ن.2. این متن ویرایش نمی‌شود چون اگر یکبار از روی آن بخوانم تمامش را حذف می‌کنم.