روان زن همچون میدان نبرد
آقای میم سی و شش سال دارد. مدرک تحصیلی دهان پرکن و شغلی دهان پرکنتر. چندی پیش از همکارش خواسته بود تا دختری را به او معرفی کند برای اینکه برود خواستگاری. آقای همکار هم دختر یکی از دوستانش را به او معرفی کرد.
آقای میم که با منزل دخترک تماس گرفت، خود دخترک گوشی را برداشت. چند دقیقهای با هم حرف زدند. از درس و شغلشان گفتند و وضعیت خانوادگیشان. چند روز بعد آقای میم دوباره تماس گرفت و قراری گذاشتند که آقای میم برود دنبال دخترک تا ساعتی را با هم بگذرانند.
آقای میم یک ربع زودتر رسید و اس.ام.اس زد که بیایید پایین من رسیدم. دخترک که سوار ماشین شد، آقای میم سر حرف را باز کرد و پرسید که شما چند تا خواهر برادرید؟ دخترک جواب داد و متقابلا پرسید شما چه طور؟ که با جوابِ «ما پنج، شش تاییم» مواجه شد. (احتمالا ایشون جمع خواهر و برادرهایشان را سیب و پرتقال میدیدند.)
وقتی به کافیشاپی که مقصد آقای میم بود رسیدند دخترک بیشتر تعجب کرد. چون آقای میم با یک سرخوشی بیقیدانهای از دلتنگیاش برای قلیون میگفت و اینکه چه قدر در این هوا قلیون میچسبد. (البته این مورد به خیر گذشت چون کافۀ مربوطه بساط قلیونش را جمع کرده بود)
بینشان سکوت حاکم بود. دخترک از رفتار و گفتار آقای میم خوشش نیامده بود و دیگر دلیلی نمیدید سکوت را بشکند.
در راه برگشتن آقای میم از معیارهای دخترک پرسید و اینکه برنامهاش برای آینده چیست. وقتی دخترک گفت که میخواهد درسش را ادامه دهد، آقای میم پوزخند زد و گفت که از درس اشباع شده است.
کمی بعد آقای میم گفت میخواهد با دخترک دوستانه حرف بزند و چیزی به او بگوید که خواهش میکند آن را حتی به پدر و مادرش نگوید. دخترک فقط لبخند زد. تعجبش را گذاشته بود پشت بازی انگشتانش. و آقای میم از عشقش به دختری گفت که سیزده سال از او کوچکتر بوده و خواستگاری او را رد کرده و اینکه آقای میم احساس شکست میکند و افسردگی. اینکه دلش پیش آن دختر است و در آخر رو کرد به دخترک و گفت به نظر شما چه کنم؟ تلاش کنم که دوباره به رابطهاش به من برگردد؟
دخترک فقط گفت: برای هرچیزی به اندازۀ ارزشش تلاش کنید.
یک ماه از آن روز میگذرد و دخترک هنوز از یادآوریاش خشمگین میشود.
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه