من از او هیچ نمی‌دانم. خاطره‌ایست دور و مبهم. انگار هزار سال از آن روز گذشته باشد و فقط طرح دستانش برایم مانده باشد و لبخندش. من همه تن درد بودم و او لبخندی که جان می‌گرفت.

روز اول را یادم نیست. تصاویرم اندکند، اما بوها غوغا می‌کنند. بوی آزمایشگاه، اتاق عمل، داروی بیهوشی و بعد لبخند جوان دکتر بیهوشی که لابه‌لای تیرگی‌ها محو شد. چشم که باز کردم یادم نبود کجایم. خواستم از جایم برخیزم که هجوم درد همه چیز را یادم آورد. حتما از صدای ناله‌ام آن مرد آمد بالای سرم. لولۀ سِرم به خاطر تقلای من پر از خون شده بود. دیدم که مرد لوله را بر ملافه‌ها می‌زد و سفیدی پارچه‌ها نقش خون می‌گرفت. ناتوان از هر حرکتی دلم می‌خواست دردم را بالا بیاورم. دوباره همه جا تیره شد. چشم که باز کردم نور بود و صدا. صدای پدربزرگ که اسمم را صدا می‌کرد. سر چرخاندم. پدربزرگ را دیدم و بعد مادربزرگ را. گریستم. و دوباره تیرگی. تمام آنچه از روز اول یادم مانده همین است. دور، مبهم.

من از او هیچ نمی‌دانم جز صدایش که تا چشم باز کردم صبح به خیر گفت. لم داده بود روی تخت. بی رمق بود اما چشمانش می‌درخشید. گفت «صبحانه‌ات را بخور». نمی‌توانستم که دستانم نقطۀ آغاز درد بودند. نگاهش کردم که ولش کن. آمد کنار تخت، بعد ایستاد. نمی‌توانست کمکم کند. هپاتیت داشت و نباید به من نزدیک می‌شد. یادم نیست چطور کمکم کرد که کمی صبحانه خوردم. گفتم که همه چیز مال هزار سال قبل است. حتما تاثیر داروهای مسکن بود که تیرگی دوباره مرا با خودش برد. شب با صدای خنده‌اش بیدار شدم. داشت با تلفن حرف می‌زد و از عشقش می‌گفت و دلتنگی و دیدار قریب. اشاره کرد به میز. پسرک سبد زیبای گلی برایش فرستاده بود.

صبح روز بعد از بیمارستان مرخص شد و تصویر آخرم از او لحظه‌ایست که لب تخت نشسته بود و دکمه‌های مانتویش را می‌بست و در جواب مادرش که پرسیده بود «ناهار چی دوست داری برات درست کنم؟» گفت «قورمه سبزی»

من از دخترک نوزده ساله‌ای که تا دم مرگ رفته بود و دلش برای محبوبش در آن طرف دیوارهای بیمارستان تنگ بود، هیچ نمی‌دانم. جز چشمانش که می‌درخشید و طرح مبهمی از دستانش. پس چرا دو روز است که از هزار سال پیش آمده و جان گرفته رو به رویم و مرا رها نمی‌کند؟