خمار صد شبه دارم (2)
نای محزونم اگر خوش نسراید چه عجب
بغض چون راه گلو بست نفس میشکند1
چند روزی است خودم را میبینم. نشستهام روی اولین پلۀ طبقۀ چهارم دانشکده، با مانتو و مقنعۀ سرمهای و میگریم. غروب یک روز پاییزی. دانشکده خلوت بود، آن چند نفری هم که بودند آن روز مرا ندیدند. مدتی از پنجرۀ بزرگ پاگرد آسمان را نگاه کردم و بچههایی که از در دانشگاه بیرون میرفتند.
دیروز که دانشکده بودم، استاد گفت بریم طبقۀ چهارم. پایش درد میکرد، با آسانسور رفتیم. وارد راهرو که شدیم نتوانستم سمت راستم را نگاه کنم. ترسیدم خود آن روزم را ببینم. خودِ ترک برداشتهام.
بچهها رفته بودند شیراز. من و لیلی و عدهای دیگر نرفتیم. استاد را دیده بودم، نمیدانم چه گفت که گفتم من بعد از ظهر نمیتوانم سر کلاس باشم. خط و نشانی که برای بچههای مسافر باید میکشید برای من کشید. من باید از دانشگاه میرفتم بیرون. به لیلی گفتم اگر کلاس تشکیل نشد حتما به شمارۀ موبایل پدرم زنگ بزند و خبر بدهد که من برنگردم. خبری نداد و من برگشتم. برگشتم و هیچ کس نبود. حتی خود لیلی. بعد از تمام این سالها نپرسیدم که چرا آن روز خبر نداد. یادش رفت؟ شماره را گم کرده بود؟ موبایلها آنتن نمیداد؟ مهم نبود دیگر. من برگشته بودم و از کلاس خبری نبود. پاهایم توان نداشت، نشستم روی پلۀ اول طبقۀ چهارم.
پدرم چند روز قبل قلبش را عمل کرده بود. بعد از عمل حالش خوب نبود. و آن روز اولین روزی بود که اجازه میدانند ما او را ببینم. میخواستم ساعت ملاقات بروم بیمارستان دیدنش که استاد خط و نشان کشید. میخواستم اگر کلاس نیست کمی بیشتر بمانم پیشش که لیلی خبر نداد. من زود برگشته بودم و نشسته بودم روی پلهها.
صبح همان روزی که پدرم عمل داشت، مامان با ما خداحافظی کرد که برود بیمارستان. چند دقیقه بعد مامان سراسیمه آمد و با خودش چند پتو برداشت. ساعت پنج صبح بود و کمی طول کشید تا از میان خواب و شلوغی بفهمم چه شده. ماشینمان آتش گرفته بود. داییها و پدربزرگ رفته بودند دم در. بچهها توی راهرو هراسان بودند. من فقط پسر دایی کوچکم را بغل کردم که آرام بگیرد، دختر داییام دستانش را دور کمرم حلقه کرده بود و میلرزید. با دست دیگرم دست برادرکم را محکم گرفته بودم که مبادا برود توی کوچه لابهلای شلوغیها. کوچه دود بود، آتش بود، صدای سرفۀ عزیزانم بود و مامورین آتشنشانی.
همان موقع مامورها به مامان گفته بودند که شکایت کنید، این چندمین ماشینی است که خود به خود آتش میگیرد.
نشسته بودم روی پلههای طبقۀ چهارم، نشستهام روی پلههای طبقۀ چهارم...
1. از حسین منزوی
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه