کلّ شیء یمکن إخفاؤه، إلّا خطوات امرأة تتحرّک في داخلنا (11)
به جای دوست گرت هرچه در جهان بخشند
رضا مده که متاعی بود حقیر از دوست
زن میداند که باید بنویسد، برای خودش و برای آدمهای قصهاش و برای تمام
آنانی که نگاهشان را صرف کلمات او میکنند. زن باید از آدمهای قصهاش
بنویسد. از لبخندهاشان، مهربانیهاشان، یاریهای بزرگ و همراهیهای
بزرگترشان، ولی نمیداند چگونه. نمیداند از که بگوید و کدام را بنویسد که
حق ادا شود، که همه را گفته باشد. آدمهای بد قصۀ او کم بودهاند و
نمیداند آدمهای خوب قصهاش میدانند که ایشان را چه قدر دوست میدارد؟ چه
قدر برایشان احترام قائل است؟ چه قدر ازیشان آموخته است؟
زن میداند که این نوشته تمامی ندارد، فقط با خود میاندیشد آیا باید دوباره شبانهنویسیهایش را از سر بگیرد؟ و هر شب از همان روز نویسد و آدمهایش؟
+ نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 20:41 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه