حباب ها!
اول در قعر،جنب و جوش پيدا مى شود. خبرهايى هست. يک حباب خود را از قعر به سطح مى رساند و خبر را تأييد مى کند. حباب دومى خود را به او مى رساند و به قعر مى کشاندش. حباب هاى ريز در کناره و گاه در وسط قسم مى خورند که خبر راست بوده است. جا به حباب هاى برجسته ى درشت مى پردازند و حسد هم نمى برند. کسى به حباب هرگز حسد نبرده. حباب هاى درشت در همديگر فرو مى روند و بر مى گردند و باز هم به هم بر مى آيند. مثل موج دريا. اينک حال و قال به هم آميخته است. حباب ها از شادى کف بر لب مى آورند. آب در کترى جوش آمده. در کترى را باز کن بخار مى بينى –بخار نه شکل و نه رنگش به آب نمى برد، اما اساسش آب است. عين واقعيت و هنر.
از کتاب "جزيره ى سرگردانى". صفحه ۸۴
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۸۷ ساعت 0:18 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه