پیرمرد از اقوام و دوستانی جوانی پدربزرگ بود. قدمت رفاقتشان شاید شصت سال شده باشد. پارسال کنار خیابان ایستاده بود که موتورسوار بی‌مبالات کار خودش را کرد. پیرمرد چنان آسیب دید که نفس دکترها از دیدن عکس‌هایش بند می‌آمد. مغزش از سه ناحیه دچار ضربه شده بود. دکترها به زندگی نباتی راضی بودند. ولی حالا بعد از 14 ماه، نشسته بود جلوی پدربزرگ و با هم شطرنج باز می‌کردند و در جواب همسرش که می‌پرسید چه کسی می‌برد؟ می‌خندید و پدربزرگ را نشان می‌داد، می‌گفت: بذار اون ببره، دلم نمیاد شکستش بدم.


* خانم دایی‌ام را دیروز آوردیم خانه. دکتر تا 95% ابراز رضایت کرده است. گفته آن 5 درصد باقی هم در طی دو هفتۀ آینده مشخص می‌شه. هنوز تا نفس راحت مانده. اگر این 5 درصد، خدایی نکرده، مشکل‌ساز شود مجبور است به قطع کامل رضایت دهد.
از احوالپرسی‌های همه‌تان بی‌نهایت ممنونم. ممنونم از مهربانی‌ها، از کامنت‌ها و اس ام اس‌هایتان.