خمار صد شبه دارم (4)
عبثاً ما أکتب... مادامت
کلماتي... أوسع من شفتي
...
قرّرتُ أن أسکتَ... والسلام*
میخواهم از تو بنویسم. نمیشود. بارها شروع کردهام و نشده است، اما باید بنویسم تا شاید روحت آرام گیرد.
قدیمترین خاطرهام از تو آن روزی است که آن پیراهن چهارخانۀ قرمز و قهوهای را بر تن کردم و کفش نو پوشیدم تا با بابا به دیدنت بیاییم. ده سالم بود اما از در که وارد شدم فهمیدم خانهات باشکوه است. با آن فرشهای سفید و پاراوانهایی که با صدف تزیین شده بودند. آن موقع هم پیر بودی، با موهای سفید. تمام آن چند ساعتی که نزدت بودیم، لبخند هم نزدی. من حوصلهام سر رفته بود و پاهایم را تاب میدادم.
بعد هر سال عید به دیدنت میآمدیم. آن سالی را خوب یادم هست که سارافون صورتی پوشیده بودم و دست راستم در گچ بود و هنگام شام روی مبل پرتی نشسته بودم و به سختی غذا میخوردم. من عادت نداشتم معذب باشم. از خودم میپرسیدم اینهمه جذبۀ تو از کجا میآید؟ مگر نه اینکه جای پدربزرگم بودی؟ چرا نمیتوانستی به ما لبخند بزنی؟
خانم خانهات که مُرد ما آمدیم. تمام مراسمها بودیم. مادرم کمکت میکرد که از پس آشفتگی اوضاع بربیایی. با همان دیسیپلین خاص خودت و چهرۀ جدیات. ما بچهها اما حوصلهمان سر میرفت. میرفتیم توی آشپزخانه و حرف میزدیم، بعد جلوی دهانمان را میگرفتیم و ریز ریز میخندیدیم.
آن روز از مدرسه که آمدم برایم گفتند از بس شیشههای خانه تمیز بوده، نفهمیدی که پنجره بسته است و دست دراز کردی، شیشۀ قدی بزرگ بر کف دستانت خرد شده بود. هر دو دستت زخمی بود و هیچ کس را نداشتی که کمکت کند. آمدی خانۀ ما. با آن راه رفتن رسمی و حرف زدن رسمیتر در خانۀ ما غریبه بودی، اما من دوستت داشتم. تو برایم از دنیایی آمده بودی که گذشتۀ من بود، تو چیزهایی میدانستی که من دوست داشتم بدانم. ولی تو عصرها که من فارغ از درس میشدم شال و کلاه میکردی و میرفتی بیرون. شب برمیگشتی. شانزده سالم بود. یک روز موقع رفتنت پرسیدم چرا میروید؟ گفتی برای اینکه به اندازۀ کافی مزاحم ما هستی و میخواهی حداقل چند ساعت ما را تنها بگذاری. گفتم ولی من دوست دارم که باشید. از روز بعد نمیرفتی. میماندی خانه. روی آن مبل کنار میز مینشستی و من کنار پایت روی زمین مینشستم و کتاب میخواندم. رویم نمیشد حرف بزنم. ولی دوستت داشتم. تو با ابهت بودی و دیواری ضخیم دور خودت کشیده بودی. همه آقای دکتر خطابت میکردند و هیچ کس جرئت نداشت باتو صمیمی شود. اولین قدم را آنجا برداشتم که تو را «عمو» خطاب کردم. دیوارها ریختند. حالا گاهی اشکالات عربیام را از تو میپرسیدم و تو جواب میدادی. با من حرف میزدی، با من چای میخوردی، گاهی بر من خرده میگرفتی و گاهی قاه قاه میخندیدی. آن روز را یادم هست که کنار در ایستاده بودی که گفتم اصلا مرد باید دیکتاتور باشه! گفتی «آره! ولی نه برای تو! خودت را بشناس. همۀ قوانین عمومی لزوما بر تو صدق نمیکنه!» و رفتی بیرون. یک ماه و نیم خانۀ ما با ما زندگی کردی. اتاق برادرکم را داده بودیم به تو. زندگی نظمش را از دست داده بود، اما روزی که خواستی بری بغضم ترکید. نمیخواستم بری. برایم «بابالنگ دراز خریدی» و تویش نوشتی «تقدیم به رامک ناز و بامحبتم» بعد بهم گفتی که اگر گریه کنم به جای کتاب اشکدان میخری. بعدها بیشتر برایت گریستم وقتی گفته بودی کاش میتوانستی برای همیشه خانۀ باشکوهت را ترک کنی و گوشۀ خانۀ ما ساکن شوی چون آنجا بود که محبت را دیدی و باور کردی و همان جا بود که از ته دل خندیدی.
سالهای بعدش وقتی عیددیدنی مهمان به خانهات میآمد خودم برای پذیراییشان میآمدم. سعی میکردم همه چیز مطابق دیسیپلین تو باشد اما آنجا که نبود، سخت نمیگرفتی، من هم گردن کج میکردم و میخندیدم. تمام کتابخانۀ بزرگت در اختیار من بود و من چه قدر پشت آن میز کوچک اتاق مطالعهات با تو گلستان خواندم و سعدی را مسخره کردم تا حرصت دربیاید و بگویی «خانوووووم!» بعد صای خندۀ من شکوه یخ کردۀ خانهات را آشفته کند.
من دلم میخواهد از جزییترین خاطراتم بنویسم، از آن روزی که حاضر نشدی حتی یک قطعه از عکسهای آلبومت را به من بدهی و من با قهر خانهات را ترک کردم، یا از آن روزی که با بچهها رفتیم توی حیاط خانهات و تمام برگها را جارو کردیم در استخر بدون آب. از اینکه خانۀ بزرگت تلفن بیسیم نداشت و باید از سر به آن سرش راه میرفتی تا به تلفن برسی و ما میخندیدیم که اگر شما تلفن جدید نمیخرید بگویید ما اسکیت برایتان بخریم. نمیخواهم این پاراگراف تمام شود و برسم به آن روز یخ زدهای که در خانهات را برای همیشه بستیم. من تمام مدت نوشتن این متن گریستهام و طاقت ندارم از آن روز بنویسم.
....
* از نزار قبانی:
نوشتن بیهوده است
وقتی کلماتم از لبهایم بزرگتر است
...
میخواهم که ساکت شوم... والسلام
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه