سال‌های طولانی، دانه دانه آرزوهایت را می‌کشند
تا آنکه یک روز درمی‌یابی بدون همه چیز باز می‌توانی
زندگی منی. می‌فهمی تمام آن چیزهایی که دوستشان
داری پوچ و توخالی‌اند. می‌فهمی که وزن اشیا در درون توست.*


چند بار جمله‌ام را شروع کردم و پاک کردم. من از متروسواری دیشب هیچی به یاد ندارم. فقط ناگهان شنیدم ایستگاه قیطریه،چشم باز کردم. اولین چیزی که دیدم رژلب صورتی خانم روبه‌رویی بود. قطار تقریبا خالی شده بود. من نخوابیده بودم ولی زمان از کف دستانم سُر خورده بود. سینه‌ام سنگین بود. دیوارها به من نزدیک می‌شدند. سقف کوتاه بود. دنیا تنگ شده بود. تمام مدتی که به این‌ها فکر می‌کردم منتظر بودم در قطار بسته شود و نمی‌شد. بیشش از زمان عادی‌اش قطار توقف کرده بود. بلند شدم و به سمت در رفتم. هر لحظه منتظر بودم بسته شود. رفتم بیرون از قطار و در بسته شد. به سطح زمین که رسیدم دلم گریه می‌خواست.

آمدم خانه به نیت خواب. معلوم شد مهمان می‌آید. پاهایم ورم داشتند. با همان لباس رسمی روی تخت دراز کشیدم. حرکت خون را در پاهایم حس می‌کردم. خوابم برد. آمدن مهمان‌ها منتفی شده بود و مامان صدایم کردند که شام بخورم. گیج بودم.در همان حال که روی مبل لم داده بودم و بشقاب غذایم دستم بود، فکر کردم مزۀ پنیر از خوشی‌های کوچک زندگی است. بشقاب را که گذاشتم در آشپزخانه، دیدم چای تازه دم آماده است. مامان گفتند «من دیگر نشسته‌ام ریختن چای با شما.» شما یعنی من و برادرک. گفتم «باشه، بیست دقیقۀ دیگر که شام از گلویمان پایین رفته باشه.»  آمدم تو اتاق. پاهایم هنوز ورم داشتند. اینقدر که به سختی می‌توانستم مچم را خم کنم. برادرک گفت «ریختن چای با شما» گفتم باشه و چشمانم را بستم. چه قدر گذشته بود؟ نمی‌دانم. مامان صدا کردند «چایی می خوری؟» از خواب پریدم. گفتم «نه» بالافاصله گفتم «بله». حق مادر بود که کمی پیشش باشم. اندازۀ یک چای حداقل. چای خوردم با کیک دستپخت مامان. دوباره دراز کشیدم روی تخت و صبح چشمانم را باز کردم.

...

این پست قرار بود برسد به اندوه و خشم من. برسد تا ساعت 4 بعد از ظهر، ولی تا همین‌ جایش چهار بار نوشتنش متوقف شده تا با کسی حرف بزنم. الان سرم درد می‌کند و چشمانم ورم کرده است. 


* آخرین انار دنیا