چند ساعت پیش عمویم رفت. خداحافظی‌مان ساده بود. انگار قرار است فردا دوباره همدیگر را ببینیم. چرا؟ چون من ترسیدم در آغوشش بگیرم و بغض‌مان باز شود. جایش خالی است. چه کسی می‌خواهد و می‌تواند جملۀ قدمی «خون می‌کشد» را کتمان کند؟ من نمی‌خواهم، نمی‌توانم. بار اولی که او را دیدم دو سال بود. برایم تعریف کرده‌اند که آن زمان با غریبه‎‌ها میانه‌ای نداشتم و هیچ بهشان روی خوشی نشان نمی‌دادم. همه نگران غریبی کردن من بودند. لحظۀ اولی که دیدمش در میان جمعیت آغوشم را برایش باز کرده‌ام و پریده‌ام بغلش. حالا دو هفته با عمویم زندگی کردم. دوستش داشتم و حرف مشترکی با هم نداشتیم. دو دنیای متفاوت بودیم که وقت نداشتیم دست دیگری را بگیریم و در و دیوار دنیایمان را بهش نشان دهیم، اما آن جملۀ «خون می‌کشد» لابد باعث شد یک شبی که پیاده به خانه برمی‌گشتیم هر دو قدم‌هایمان را کند کنیم و من یواش یواش راز این روزهایم را برایش بگویم. گفته بودم میراث خانوادگی را به من سپرده‌اند؟ من هم آلبوم‌های قدیمی را باز کردم و چند تا از عکس‌های قدیمی را به و دادم. به اویی که 13 یا 14 سالگی از وطن رفته بود و پارسال بعد از 40 سال به وطن بازگشته بود و حالا بار دومی بود که طعم بازگشت را می‌چشید. عکس سه سالگی خودش را به خودش هدیه دادم، عکس 13 سالگی مادرش را به او هدیه دادم و نشناخت و عکس سربازی پدرش را هم. مرا در آغوش گرفت و تشکر کرد. جاهایمان درست نبود، بود؟
دوستش دارم و دوست داشتنش برای خودم هم گاهی غریب می‌شود... اما همین نوشته و همین رفتن او و همین بغضی که بر ن هوار شده پاسخ سوال آنانی است که می‌پرسند چرا به رفتن رضا نمی‌دهم.