چه آرام و پر غرور گذر داشت، زندگی من چو جویبار غریبی (4)
آن روز اول هیچ کتابی در کیفهاشان نبود (+).
اما دیروز یکیشان «قدرت اسطوره» را نشانم داد و گفت کدام قسمت برایش جذاب بوده و دیگری «سیاه مشق» از کیفش درآورد.
برای منی که 5 صبح از خانه رفته بودم بیرون و ساعت 7 شب سر کلاس ایستاده بودم، چه بهتر از این؟
اما دیروز یکیشان «قدرت اسطوره» را نشانم داد و گفت کدام قسمت برایش جذاب بوده و دیگری «سیاه مشق» از کیفش درآورد.
برای منی که 5 صبح از خانه رفته بودم بیرون و ساعت 7 شب سر کلاس ایستاده بودم، چه بهتر از این؟
+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 17:37 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه