چشم‌هایم را که باز کردم ساعت 6 بود. شب قبلش دخترها گفته بودند که می‌خواهند تا لنگ ظهر بخوابند. من از لرز و استخوان درد بیدار شده بودم. دو تا از دخترها پایین تخت من خوابیده بودند و دیگری روی تخت روبه‌رویی. مادرهایمان توی هال. پتو را محکم‌تر دور خودم پیچیدم و دخترها را نگاه کردم. آ چشمانش را باز کرد، نگاهمان که به هم افتاد آرام گفت: «قرص‌ت را خوردی؟» سر تکان دادم و در دلم خندیدم که دیشب داشت از مادرش و محبت زیاد و توجه زیادترش گله می‌کرد و حالا خودش همان الگوی مادرانه بود برای منی که 4 سالی از او بزرگترم. ساعت 7 بود شاید که از لای در دیدم مادرکم بیدار شده است. آرام رفتم بیرون از اتاق و پتوی دیگری گرفتم. دوباره مدتی خودم را لای پتو پیچیدم. دیدم که نمی‌شود. آن موقع نمی‌دانستم از سرما کلافه‌ام یا از دردی که در جانم می‌پیچید. پتو و بالشت را برداشتم که بروم بیرون که چیزی روی میز افتاد و دخترها بیدار شدند. توی هال روی صندلی نشستم. هنوز مادرها مشغول جا‌به‌جا کردن رختخواب‌ها بودند که زن چای و نبات را داد دستم. بعدترش رفتم توی تراس و زیر آفتاب خوابیدم. موقع خوردن صبحانه همان زن آمد جلویم نشست، با لیوان چای و عسل با چند لیمو ترش کنارش. من چای و عسل و آبلیمو دوست ندارم و نمی‌خورم. آن لحظه لیوان را یکجا سر کشیدم. بی‌حرف، بی‌بهانه. آ آمد با یک مشت آلبالو که از درخت چیده بود برایم. تازه و تمیز. صبحانه‌ام نان و پنیر و آلبالو. باز هم خوابیدم. ساعتی بعد حالم بهتر بود. نزدیک ظهر دوباره خوابیدم تا برای ناهار بیدارم کردند. بعد از ناهار حتی بشقاب خودم را نگذاشتند که جمع کنم. تمام آن روز من یا خواب بودم یا غرق محبت کسانی که هیچ نسبتی با من نداشتند جز آنکه خانوادۀ دوستان دوران دانشجویی پدرم بودند. فردایش همه‌شان زنگ زدند و حالم را پرسیدند. مادرم که برای طعم خوش نهار از آن زن تشکر کرده بود جواب شنید که: «چیز خاصی نبود، فقط توش عشق داشت»
اینها را نوشتم که بگویم اگر جان سختم به پشتوانۀ روح‌های بزرگی است که در کنارم راه می‌روند. آرام و بی‌ادعا و دوست داشتن بلدند.