علی دفتر، سأجمعُ کلَّ تاریخي (21)
تب ندارم، اما یک لایۀ ضخیم عفونت بر گلو و ریههایم نشسته. مدل بیماریاش اینجوری است. خبری از سرفه و عطسه و باقی چیزها نیست. فقط خون و چرک بالا میآورم. دیروز صبح بعد از یک هفته دوباره رفتم پیش خانم دکتر، که بگویم سه تا پنسیلین و آنتی بیوتیکها و قرصهای دیگر محض خنده بودهاند انگار. خودش هم همین را گفت. بعد گفت دارویی قوی با سرم بهت تزریق میکنم. فقط اگر تهوع شدید یا خارش داشتی بگو. چون نشاندهندۀ حساسیت به داروست. سرم که وارد رگم شد، رگم سوخت. انگار اسید در رگم ریخته باشند. بعد سرفههای شدید. میفهمیدم که ریههایم مثل نایلونی که توی مشت بگیری مچاله شده. فیلی پایش را گذاشته بود روی قفسۀ سینهام. خانم پرستار حدس میزد سرفهها مال بوی رنگ باشد. فیل پایش را فشار میداد. مادرکم خانم دکتر را صدا زد. به دارو حساسیت داشتم و شانس آورده بودم که تا آن لحظه سکته نکرده بودم. سرم را قطع کردند. دوتا آمپول ضد حساسیت ریختند در رگهایم. لولههای اکسیژن را گذاشتند درون بینیام و مرا نشاندند که فشار بازگشت خون به قلبم فشار نیاورد. نیم ساعت بعد در حالی که زانوانم بار تنم را نمیکشید، آمدم خانه و خوابیدم. بیدار شدم و ناهار خوردم و دوباره خوابیدم....
حالا روزی چهار بار محلولی میخورم که مزۀ زقوم میدهد و بعد از خوردنش کسی مدام مشتهایش را بر معدهام میکوبد...
زندگی ادامه دارد و من میخوابم. ساعتهای متمادی میخوابم و ساعتهای بیداری فکر میکنم چه قدر عقبم از همۀ آنچه باید انجام میدادم و متعجبم که امروز پنجشنبه بوده است....
حالا روزی چهار بار محلولی میخورم که مزۀ زقوم میدهد و بعد از خوردنش کسی مدام مشتهایش را بر معدهام میکوبد...
زندگی ادامه دارد و من میخوابم. ساعتهای متمادی میخوابم و ساعتهای بیداری فکر میکنم چه قدر عقبم از همۀ آنچه باید انجام میدادم و متعجبم که امروز پنجشنبه بوده است....
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۲ ساعت 19:18 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه